تبليغاتX
اينجا همه چي در همه

اينجا همه چي در همه

وقتی کسیو دوس داری

 

وقتي كسي را دوست داري حاضري جون فداش كني

 

حاضري دنيا رو بدى فقط يكبار نگاهش كنى

 

به خاطرش داد بزنى به خاطرش دروغ بگى

 

 

رو همه چي خط بكشي حتي رو برگ زندگي

 

وقتي كسي تو قلبته حاظري دنيا بد باشه

 

فقط اوني كه عشقته عاشقي روباد باشه

 

قيد تموم دنيا رو به خاطر اون ميزني

 

خيلي چيزارو مي شكني تا دل اون را نشكني

 

حاضري بگذري از دوست امروز و قديم

 

اما صداش را بشنوي تو شب از ميون دوتا سيم

 

حاضري كه قلب تو باشه پيش چشماش يه گرو

 

فقط خدا نكرده اون يه وقت بهت نگه برو

 

حاضري هر چي اون دوس نداشت به خاطرش رها كني

 

حسابت و حسابي از مردم شهر جدا كني

 

حاضري حرف قانون و ساده بزاري زير پات

 

به حرف اون گوش كني و به حرف قلب با وفات

 

وقتي بشينه به دلت از همه دنيا ميگذري

 

تولد دوبارته اسمش رو وقتي ميبري

 

حاضري جونت را بدي يه خار توي دستاش نره

 

حتي يه ذره خاك تو معبد چشاش نره

 

حاضري مسخرت كنن تمام آدم هاي شهر

 

اما نبيني اون باهات كرده واسه يه لحظه قهر

 

حاضري هر جا كه بري به خاطرش گريه كني

 

بگي كه محتاجش شدي به شونه هاش تكيه كني

 

حاضري كه به خاطر خواستن اون ديوونه شي

 

رو دست مجنون بزني با غصه ها هم خونه شي

 

وقتي كسي تو قلبته يه چيز قيمتي داره

 

ديگه به چشمات نمياد اگه كه صورتي داره

 

حاضري مردم همشون تو روبا دست نشون بدن

 

ديوونه هاى دور گرد واسه تو دست تكون بدن

 

حاضري هر چي بشنوی حتي اگر سرزنشه

 

به خاطر اون كسي كه خيلي برات با ارزشه

 

حاضري هر كي جز اون وساده فراموش بكني

 

پشت سرت هر چي ميگن چيزي نگي گوش بكني

 

حاضري كه بگذري از مقررات و دين و درس

 

وقتي كسي را دوست داري معني نميده ديگه ترس

 

وقتي كسي را دوست داري صاحب كلى ثروتي

 

نذار كه از دستت بره اين گنج خيلي قيمتى

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 16:18  توسط mahsa  | 

درسته خیلی زیاده اما حتما بخونیدش

حتما بخونیدش

سلام دوستان

این داستان رو توی وبلاگ آقای محمد رضا حاتمی کیا پیدا کردم و این قدر قشنگ بود که دلم می خواست شما هم بخونیدش. این داستان روی من خیلی تاثیر گذاست . شما هم بخونید قطعا پشیمون نمی شید.             WWW.mohammad18x.blogfa.com

 

آقا مستقيم .... تاكسي با ترمزي كه از هر راننده تاكسي و مسافركشي در تهران انتظار ميرود ايستاد ... آقايون كجا تشريف ميبريد ؟؟؟

يكي از 3 پسر جوان جواب داد تا ميدان ونك مزاحم شما ميشويم . راننده از طرز برخورد پسرها خوشش آمده بود . پس گفت : بفرماييد بالا . دربست ميخواهيد ؟ ... پسرها نگاهي بهم كردند و گفتند : نه ، اگر خواستيد مسافر هم سوار كنيد . پسر ها سوار شدند و از زماني كه بدنهايشان بر روي صندلي آرام گرفت ، سر به سر هم گذاشتند و شوخي كردند . راننده از اين نشاط جوانها مشعوف بود و بر عكس هميشه با احتياط رانندگي ميكرد تا اين شادي تا مدتي در تاكسيش حكمفرما باشد . به ياد روزهايي افتاد كه با دوستانش به سينما ميرفت و به قول خودش زندگي ميكرد .

قصد نداشت مسافري را سوار كند ، اما ناگهان دختري وسط خيابان آمد و جلوي تاكسي پريد . از اين حركت ناگهاني راننده جا خورد و بشدت پايش را روي پدال ترمز فشار داد . پسر ها مدتي شوخي و خنده را رها كردند اما وقتي متوجه شدند كه اتفاقي نيفتاده است باز هم سر به سر هم گذاشتند .

دختر داد زد : مستقيم و بدون اينكه از راننده اجازه بگيرد جلو كنار راننده نشست و گفت : آقا لطفا" سريعتر . راننده چيزي به دختر نگفت ، اما نگاه تندي به او كرد و سرش را به نشانه عصبانيت تكان داد . دختر نگاه تند راننده را ديد و اما عكس العملي نشان نداد . از سوار شدن دختر مدت زيادي نگذشته بود كه ناگهان پرايدي جلوي تاكسي ترمز كرد و راه آن را بست . روز جمعه و اين همه اتفاق !!! 4 پسر از پرايد پياده شدند و بزور در جلوي تاكسي را باز كردند  و دختر را كشان كشان خارج كردند . راننده از ترس و كهولت سن هيچ اقدامي نمي كرد .  اين 3 پسري كه عقب تاكسي نشسته بودند پياده شدند و سعي كردند كه دختر را نجات دهند . درگيري بين اين چند پسر اوج گرفت و مردم كم كم سعي كردند كه آن ها را از هم جدا كنند كه ناگهان يكي از پسرهاي مهاجم قمه اي را از پرايد خارج كرد ، مردم با ديدن اين صحنه دور شدند ، اما آن 3 پسر باز هم در ميدان مبارزه ماندند . هنوز اين 3 پسر از دختر محافظت ميكردند كه ناگهان صداي ضجه اي همه را در يك لحظه خشك كرد . يكي از آن 3 پسر كه براي كمك به دختر آمده بود نقش بر زمين شد و چشمه اي خون از كنارش جاري شد . دو دوست اين پسر با سنگ و هر چيزي كه كنار خيابان بود به سوي مهاجمان حمله كردند ، اما باز هم مغلوب بودند تا اينكه صداي آژير پليس مهاجمان را از ترس دستگير شدن فراري داد . در اين ميان تنها اين 3 پسر مانده بودند ، يكي از پسر ها با كراواتش سعي ميكرد از خونريزي دوستش جلوگيري كند ، اما همچنان خونريزي ادامه داشت . پليس سر رسيده بود اما مهاجمان فرار كرده بودند . پسر مجروح را با همان تاكسي كه تا چندي قبل به خوشي سوارش بودند به بيمارستان انتقال دادند . نگراني در چشمان همراه پسر زخمي موج ميزد ، پسرك را پس از انتقال به بيمارستان به اتاق عمل بردند . راننده كرايه اش را گرفته بود اما همچنان بر بخت بد خود لعنت مي فرستاد .

 

دكتر از اتاق عمل بيرون آمد و به چشمهاي همراه جوان زخمي نگاهي كرد و گفت : دوست شما مقاوت خوبي دارد . خدا را شكر ، خطر از سرش گذشته است و اگر امشب هم اتفاق خاصي نيفتد ، ديگر مي توانم بگويم كه مسئله خاصي پيش نمي آيد .

در آن طرف افسر پليس مدام از يكي از آن 3 پسر بهمراه دختر سوال ميكرد : شما چه رابطه اي با هم داريد ؟ اين ها چه كساني بودند كه به شما حمله كردند ؟ چرا دعوا كرديد ؟  پسر عصباني شده بود . آخر از صبح تا حالا تنها يك پاسخ براي سوالهاي افسر پليس داشت . الان ساعت حدود 2 بعدازظهر بود اما پليس هيچ اقدامي نكرده بود بجز سوالهاي متمادي ، حتي موبايل پسر را گرفته بودند .

بالاخره ستواني به جاي گروهباني كه از پسر سوال ميكرد آمد و او هم چون همكارش سوالهايش را آغاز كرد . اسمت چيه پسر ؟ .... آرمين   .  ستوان بخدا از صبح تا حالا صد دفعه اين را گفتم . ما صبح سوار تاكسي شديم و آن خانم كه حتما" در جريان هستيد سوار شدند . بعد از آن هم يك ماشين آمد كه ميخواست خانم را بزور با خودش ببرد كه ما درگير شديم . از دوستم سامان هم تا الان خبري ندارم . ناگهان مثل اينكه چيزي را به ياد آورده باشد با اضطرابفراوان پرسيد : ستوان حال سامان خوبه ؟ ترا به خدا به من بگوييد ... چند قطره اشك ديگر مجالي براي سخن گفتن به او نداد . ستوان نگاهي به پسر كرد . گفت : دوست شما عمل شده است و حال او رضايتبخش اعلام شده است . ما از آن خانم هم بازپرسي كرديم و هم چنين از مردمي كه در صحنه درگيري بودند ، مثل اينكه شما راست مي گوييد . شما ها واقعا" پسران با جراتي هستيد ، من از اينكه در اين مدت شما را اينجا نگاه داشتيم معذرت خواهي ميكنم ، اما يكسري فرماليته ها را بايد اجرا كنيم . خنده اي به آرمين كرد و گفت : دفعه بعد كه خواستيد پليس را خبر كنيد كراواتتان را در بياريد و چشمكي به آرمين زد و از اتاق خارج شد .

بيرون از اتاق همان دختر نشسته بود و گونه هايش مملو از اشكهايش بود . آرمين از ستوان تشكر كرد و آدرس بيمارستان سامان را گرفت و بي تفاوت به گريه دختر و عصباني از قدرنشناسي او از اتاق خارج شد .

سريع يك ماشين را دربست كرايه كرد و به سوي بيمارستان روانه شد . بيمارستان شلوغ بود ، تازه وقت ملاقات آغاز شده بود . در بين جمعيت آرمين ، پدر و مادر و خواهر سامان را شناخت ، جلو رفت و سلامي كرد . پدر سامان برگشت و با ناراحتي پرسيد : حال سامان چطوره ؟ آرمين جواب داد : من تازه آمدم و تا الان كلانتري آمدم . من هم دنبال سامان ميگردم . از پذيرش شماره اتاق سامان را گرفت . سامان روي تخت خوابيده بود ، صورتش بيرنگ و زير چشمانش گود بود . امير هم كنار تخت نشسته بود .

امير تا آرمين و پدر و مادر سامان را ديد از جا بلند شد ، آرمين را محكم بغل كرد . آرمين كجا بودي ؟ خيلي وقته كه ... و ديگر از شدت اندوه ادامه نداد . در همين هنگام پدر و مادر سامان بالاي سر او بودند ، مادرش بي تابي ميكرد و مدام اشك ميريخت اما پدرش سرش را پايين انداخته بود و نيم نگاهي به امير و آرمين ميكرد .

سپس به طرف آنها آمد و چگونگي قضيه را جويا شد . آرمين و امير به تفصيل ماجرا را شرح دادند ، آثار غرور و شعف باطني در چهره پدر سامان نمودار شد . بله ، پسر او براي حفظ آبروي يك نفر زخمي شده بود و در اين بين دوستانش نيز او را ياري كرده بودند ، پدر ، امير و آرمين را چون پسرش در آغوشش گرفت . .............................

 

دو روز از آن حادثه گذشته بود و هنگام ملاقات دو دوست همچون  گذشته در كنار يكديگر بودند ، با اين تفاوت كه يكي مجروح و دو نفر ديگر براي عوض كردن طبع او آمده بودند . در اين اتاق اين 3 نفر با شوخيهاي معمول خود آنچنان غوغايي را بر پا كرده بودند كه اگر پرستار تذكر نداده بود معلوم نبود آخر و عاقبتش چي ميشد .... سامان با كمك دوستانش نيروي تازه يافته بود و روز به روز بر بهبودي اش افزوده ميشد و دوستانش نيز از اينكه سامان بهتر ميشود سرزنده تر ميشدند .

ناگهان صداي ضربه بر در ، در اتاق طنين انداز شد . طبق معمول آرمين از جايش بلند شد تا از تازه وارد استقبال كند ، امير گفت اگر اين دفعه پرستاره باشه بدجوري حالش را ميگيرم . ناگهان در باز شد و هر 3 نفر با ديدن قيافه تازه وارد جا خوردند . دختري با لباس يك دست آبي و دسته گلي زيبا وارد شد .

با سلامي حاكي از خجالت وارد شد و تا نزديك تخت بيمار پيش آمد . آرمين زودتر از دو دوستش به حالت اول بازگشت و دسته گل را با تشكري صميمانه از دختر گرفت .  قبل از اينكه بقيه شروع به صحبت كنند دختر صحبتش را آغاز كرد : از اينكه اين قدر دير به ملاقات شما آمدم بسيار متاسفم ولي قبول اينكه يك نفر به خاطر من روي تخت بيمارستان افتاده است و با ديدن من معلوم نيست چه حالي پيدا كند ، ملاقات كمي برايم سخت بود و جرات اين كار را نداشتم . سامان سرفه اي كرد و گفت : من انتظار نداشتم كه به عيادتم بياييد . ولي از اينكه تشريف آورديد از بسيار متشكرم . خواهش ميكنم بفرماييد بنشينيد . دختر در كنار آرمين روي مبل نشست . آرمين براي اينكه دختر معذب نباشد از كنار او بلند شد و كنار پنجره رفت . احساس خوبي نداشت ، اما سعي ميكرد اين احساس را با نگاه به بيرون پنهان كند . هركس آرمين را ميديد مجذوب او ميشد ، زيرا نگاهش جذاب بود .

گاه او هم چون بلوري بود كه كه محتويات درونش را به نمايش ميگذارد و نگاه او هم ضميرش را نشان ميداد ، اما در چشمهايش غمي موج ميزد ، غمي كه تا انتهاي دل او را سوزانده بود ، بدون اينكه كسي بداند .

اما امير ، او پسري خوش پوش و خوش تيپ بود كه زياد با دختر ها ميپريد و دوستان زيادي هم داشت و عقيده اش اين بود كه بايد آن قدر درميان دختر ها باشي كه بتواني در آينده براحتي همسر خود را انتخاب كني. اين بر خلاف نظريه آرمين بود كه اصلا" با دختري دوست نميشد و در حضور او امير هيچگاه نه به دختري متلك مي پراند و نه مزاحم دختري ميشد . شايد اين تنها زماني بود كه ميشد او را بچه اي سربه زير دانست . اما سامان ، او تا به حال با كسي دوست نشده بود و جرات امتحان كردنش را هم نداشت ، اصولا" آدم حساسي بود و اگر از كسي كه با او دوست ميشد بي وفايي ميديد خرد ميشد . براي همين ترجيح ميداد كه يكبار عاشق شود و ديگر به كسي دل نبندد .

از لحاظ مالي هم هر 3 مثل هم بودند و هنگام خرج كردن دنگي خرج ميكردند در دنياي آنها همه چيز تقسيم ميشد از شادي گرفته تا غم و غصه .

كمي سكوت در اتاق برقرار شد و امير بر طبق اخلاقش شروع به سخن كرد : خانم ايشان سامان هستند و اين آقايي كه كنار پنجره ايستادند آرمين و بنده هم امير هستم . از اينكه آن روز توانستم خدمت كوچكي انجام دهم بسيار خوشحالم . دختر با نگاهي لبخند امير را ديد و متوجه شد كه بايد خود را معرفي كند پس گفت : من هم الناز هستم  و مجددا" از شما تشكر ميكنم . دختر نگاهي به ساعت انداخت و گفت : با اجازه شما من مرخص ميشوم و البته باز به عيادت شما خواهم آمد . اميدوارم به زودي بهبودي حاصل كنيد و در كنار دوستانتان به زندگي روزمره خود بازگرديد ، باز هم از شما سپاسگزاري ميكنم . امير خود را جلو انداخت و گفت : ماشين هست در خدمت باشم . دختر تشكري كرد و گفت : باعث زحمت نميشوم .... امير صحبتش را قطع كرد و گفت : زحمتي نيست . بالاخره امير با اصرار فراوان دختر را با خود برد .

آرمين گفت : خب اين هم الناز خانم ، نظرت چيه سامان ؟ سامان نگاهت عوض شده !! لبخندي معني دار به سامان زد . سامان با فخر وغرور فراوان گفت : چيكار كنيم ديگر ، همه دخترها ما را تحويل ميگيرند . آرمين نگاهي به سامان كرد و گفت : گاهي اين تحويل گرفتنشان به قيمت خوردن يك چاقو تمام ميشود ، نه ؟ و خنديد . سامان چيزي نگفت ، چون ميدانست كه آرمين با او شوخي ميكند ، پس از آن آرمين با سامان دستي داد و با او خداحافظي كرد . اما سامان هم چنان در فكر دختر و ملاقات آن روز بود .

چند روز گذشت و الناز هر روز سر ساعت 16 به عيادت سامان مي آمد و هر روز 45 دقيقه ميماند و پس آن ميرفت . در اين مدت كم اخلاق و رفتار الناز در سامان و خانواده سامان اثر خوبي داشت . اين ملاقاتها ادامه داشت تا سامان از بيمارستان مرخص شد .

تا چند روز از الناز خبري نبود تا اينكه يك روز زنگ منزل سامان نواخته شد و الناز وارد شد . از ديدن الناز سامان بسيار خوشحال شد و با استقبالي گرم از او پذيرايي كرد . بله پس از اين مدت كم سامان فكر ميكرد آن كسي را كه سالها به دنبالش بوده را پيدا كرده است و ميتواند با او خوشبخت شود . از رفتار هم اين طور بر ميامد كه او هم احساس مشابهي نسبت به سامان دارد . آن روز آرمين هم در اين جمع حضور داشت اما خنديدن هاي الناز و سامان را چون فريادهاي دردناك ميشنيد ، اين فريادها او را آزار ميداد ، او را به ياد خاطراتي مي انداخت كه در لابه لاي صفحات زندگي اش او آنها را به گرد و غبار فراموشي سپرده بود . زماني كه او شكسته شد و براي اولين بار در عمرش آرزوي مرگ داشت . كسي نفهميد كه آرمين چگونه در مدت كوتاهي شكسته شد و از بين رفت . از آن زمان به بعد بود كه آرمين از پسر جوان بودن فاصله گرفت چون مردان با تجربه و پخته شد . او ديگر فردي گوشه گير و آرام شده بود . در همان سال بود كه با سامان و امير كه در يك دانشگاه بودند آشنا شد و اين دوستي سرآغاز زندگي جديد او بود . آرمين با وجود دوستان جديدش توانست شور و نشاط كمي را باز يابد اما هيچ گاه مانند قبل نشد .

ياد آوري اين خاطرات سبب شد كه آرمين از خانواده سامان خداحافظي كند و به بيرون برود . از وقتي از در خارج شد تا زماني كه به خود آمد 2 ساعت گذشته بود و روز كم كم به پايانش نزديك ميشد . ولي چشمان آرمين خيس از اشكهايي بود كه در اين سالها تنها مونس چشمانش بودند  . 2 سال خود خوري و مقاومت در برابر رازي كه در قلبش مدفون بود .

زماني كه آرمين 14 ساله بود در عروسي دختر خاله اش با دختري آَشنا شد كه همسن او بود و در او خصوصياتي بود كه در نظر آرمين او را متمايز از ديگر دختران ميكرد . پس از مدتي با توجه به ارتباطاتي كه آرمين ايجاد كرده بود او را بيشتر ميديد و از ديدار او و رفتارش بيشتر احساس شعف ميكرد . در ميان تمامي آشنا و فاميل آرمين را پسري مودب و جذاب ميدانستند و در تمامي آشنا و دوستان كسي نبود كه از اين پسر مردم دار ، گله اي داشته باشد . در تمامي مهماني ها و مجالس نسبت به ديگر پسران بيشتر برجسته مينمود و اين هم به علت مردم داري و آداب اجتماعي بود كه در طول سالها آموخته بود . آرمين براي مريم هركاري را كه در توانش بود انجام ميداد ، شايد هم كارهايي را برايش كرده بود كه از توانش خارج هم بوده است . تا اينكه به زمان كنكور نزديك شدند ، در اين مدت به علت كنكور كمي رابطه آنها به سردي گراييد ، اما پس از كنكور آرمين با مريم تماس گرفت و از او خواست كه ملاقاتش كند اما مريم گفت كه در اين مدت به علت خستگي زياد در نظر دارد كه مدتي را استراحت كند . اين حرف براي آرمين گران آمد ولي از آن جايي كه احترام خاصي براي مريم قائل بود و او را بسيار دوست ميداشت روي حرف او حرفي نزد . چند روز بعد آرمين طبق قراري كه با دوستان دبيرستانش گذاشته بود به پارك ساعي رفت تا در جمع آنها چند ساعتي از خستگي كنكور در آيد . اما قبل از ديدن دوستانش صحنه اي ديد كه او را ميخكوب كرد . او مريم را ديد كه با يكي از پسران بدنام پارك براحتي صحبت ميكند و دست در دست هم قدم ميزنند . در تمامي اين چند سالي كه با دوستانش زياد پارك مي آمد اين پسر را كه سياوش نام داشت ديده بود و كلا" بچه اي شر بود كه از لحاظ اخلاقي هم پسر جالبي نبود . آرمين تحمل و كنترلش را از دست داده بود و بايد به مريم مي گفت : كه اين چه كاريست كه با من كردي ؟ بايد اين راببينم يا آن وعده هاي زيبايت ؟ تو كه هميشه به من ميگفتي من تنها تو را دوست دارم و كلي قول زيبا ... تصميم خودش را گرفت و بسمت مريم رفت ، شعله اي در درونش زبانه كشيده بود كه از اين جهنم بايد مريم هم بارقه اي را نصيب ميشد . دوست داشت آن چنان محكم ميزد توي صورت مريم تا اينكه تمام حرفهاي زيبايش را فراموش كند تا اينكه ديگر حتي صدايش را به ياد نيارد .

تنها در چند قدمي آنها رسيده بود كه متوقف شد ، در اين حين مريم او را ديد و از چشمانش كه حالا تنها دو كاسه آتش بود به نيتش پي برد ، كمي خود را به سياوش نزديك تر كرد تا در صورت حمله آرمين به پشت او پناه ببرد . سياوش هم از نظر جثه و هيكل از آرمين بزرگتر بود ، همين مريم را مطمئن تر ميكرد . اما آرمين وقتي نگاهش با نگاه مريم تلاقي پيدا كرد تنها سرش را به نشانه تاسف تكاني داد و رفت . او به پاس اين 4 سال حتي سعي نكرد انتقام دل شكستگي اش را از مريم بگيرد . گرچه هميشه از اين نظر پشيمان بود اما خب اين فكري بود كه در يك لحظه گرفته بود . پس از آن ماجرا آرمين به كل بهم ريخت . او از پي متزلزل شد . با كسي حرف نميزد و در گوشه اي خيره به چيزي ميماند . دوستانش كم كم از او فاصله گرفتند زيرا تحمل چنين آدمي براي هر كسي سخت است . عاقبت آرمين در رشته مهندسي عمران دانشگاه آزاد تهران قبول شد و با تمام مخالفتي كه خود براي رفتن به آنجا داشت اما با اصرار پدر و مادرش ثبت نام كرد . دراين مدت آرمين در دنيايي ميان واقعيت و توهم زندگي ميكرد . اين در حالي بود در اين مدت مريم حتي از او معذرت خواهي هم نكرده بود . آرمين هميشه فكر ميكرد كه شايد مريم به خودش حق ميدهد كه اين رابطه را يك طرفه قطع كرده است يا شايد الان هم از ديدن آرمين خجالت ميكشد ، اما خود ميدانست كه اشتباه ميكند و تنها با اين افكار خودش را سست تر ميكند و گناه ها را از دوش مريم بر دوش خود ميگذارد .

روزها ميگذشت و رابطه سامان و الناز گرمتر ميشد و سامان هميشه به دو دوست خويش ميگفت : بالاخره آن كسي را كه ميخواستم پيدا كردم . من كه گفته بودم كه هيچ وقت تنها نميمانم ، راستش آن حادثه براي من زياد هم بد نشد . در مدت اين دو ماه كه از آشنايي سامان و الناز ميگذشت ، سامان شاداب تر شده بود و البته ملاقاتهايش با آرمين و امير هم كمتر شده بود و اگر هم مي آمد با الناز مي آمد .

امير با حضور الناز مشكلي نداشت ، اما آرمين از همان اول دوستي با بچه ها صحبت كرده بود كه در جمع آنها دختري در ميان نباشد . امير هم اين روش را ميپسنديد و به قول خودش از صبح تا شب با دخترها بود حالا بهتر است كه با چند تا مرد سر و كار داشته باشد . اما اين اواخر سامان اصلا" رعايت نميكرد و به همين علت مدت توقف آرمين در ملاقاتهاي دوستانه اش با سامان و امير كمتر شده بود . نه  اينكه آرمين آدمي حسود باشد كه اصلا" اينگونه نبود ، در حالي كه در دانشگاه دختراني بودند كه بيشتر تمايل داشتند با آرمين باشند تا امير و سامان و البته در آخر هميشه به طرف امير ميرفتند . يعني اصلا" براي آرمين مهم نبود كه در كنارش دختري باشد يا نه . در اين ميان كار و كاسبي امير سكه بود ، چون همه كلاسها را دو دره ميكرد و به نام آرمين از دخترها جزوه ميگرفت و يا حتي بعضي از كارهايش را به آنها ميداد . اين كار زياد ادامه پيدا نكرد زيرا پس از مدتي كه آرمين فهميد با يك صحبت دوستانه به امير حالي كرد كه اگر مي خواهد اين دوستي ادامه پيدا كند بهتر است دست از اين كارهايش بردارد . خوشبختانه امير با اينكه كارهايي ميكرد كه در مذاق آرمين خوش نمي آمد اما در دوستي هم جوان مرد بود و هم اينكه مراعات حال دوستانش را ميكرد . در هر دعوا و مشاجره اي ميتوانستند روي او حساب كنند ، حتي حاضر بود با استاد گلاويز شود  آن هم براي دوستانش . در دانشگاه به اين 3 نفر 3 تفنگدار ميگفتند و به حق هم اين 3 نفر چون 3 تفنگداران الكساندر دوما در كنار يكديگر و براي يكديگر بودند .

در ملاقاتهايي كه اين 3 دوست با الناز داشتند آرمين دريافت كه نگاه هاي الناز تنها معطوف به سامان نيست و اين در حالي بود كه اگر قانونا" او عاشق سامان است نبايد اين گونه باشد . آرمين به عشق الناز شك پيدا كرده بود . ولي پس از مدتي فكر به اين نتيجه رسيد كه به علت بدبيني نسبت به دختر ها الناز را هم چون ديگران ميبيند . اما دقيقا" به علت همين نتيجه گيري سعي كرد كمتر سامان را ببيند كه كمتر مزاحمتي براي سامان ايجاد كند . البته اين امكان هم وجود داشت كه اين رفتار آرمين را سامان جور ديگري برداشت كند .

پاييز فرا رسيده بود و كلاسهاي دانشگاه هم پس از آن شروع شد . اما سامان سر كلاس كمتر حواسش جمع بود و مدام بيرون را نگاه ميكرد و پشت سر هم  ساعتش را نگاه ميكرد و آرزو ميكرد كه زودتر كلاس تمام شود و با موبايل با الناز تماس بگيرد .

 

............................................................................................................................................................

 

روزها مي گذشت و رابطه الناز و سامان گرمتر ميشد . تا اينكه روز تولد الناز كه روز 20 ماه آبان بود فرا رسيد . سامان ، امير و آرمين را دعوت كرده بود و در يك كافي شاپ يك تولد كوچك براي الناز گرفته بود . قرار بود بچه ها ساعت 7 بيايند و تولد هم تا ساعت 10 باشد ، تا آن موقع هم ميز را رزرو كرده بود . هر 3 دوست سر ساعت 6:45 روبروي كافي شاپ رسيدند و سر ميز نشستند . همه كارها را سامان انجام داده بود و تنها منتظر الناز بودند . ساعت 8 شده بود اما از الناز خبري نبود ، كم كم سامان نگران شده بود و با موبايل با الناز تماس گرفت . براي اينكه راحت تر با الناز صحبت كند بيرون كافي شاپ رفت و شماره را گرفت.

 

- الو ، الناز تو كجايي ؟ الان ساعت 8:15 هست ، پس چرا نيامدي ؟ بابا بچه ها منتظرت هستند .

- سامان تويي ، ببين يك جوري خودت مهماني را با بچه ها تمام كن ، من الان جايي هستم كه نميتوانم بياييم .

 

-          چي ! مگر اينها مسخره تو هستند ؟ مگر قرار نبود تو بيايي اينجا ؟ بچه ها ناراحت ميشوند ، اين همه تدارك ديدم ، آخر مگر تو كجايي كه نميتوانيي بيايي ؟

-          من الان منزل يكي از دوستهايم هستم ، 20 نفر را دعوت كردند ، من نميتوانم بيايم از اينكه به فكر من بودي خيلي متشكرم . باهات قرار مي گذارم ، سعي ميكنم از خجالتت در بيام .

سامان با قيافه اي مهموم وارد شد و در نظر اول آرمين فهميد كه چه اتفاقي افتاده است ولي به روي سامان نياورد . اما امير سامان را اذيت ميكرد .

ببينم چرا الناز نيامد ؟ نكنه ميخواستي كلك بزني ؟ مي خواستي ما برايت كادو بياريم و آن وقت تو بدون اينكه كادو بخري اينها را بدي الناز ؟ خرجش با ما عشق و حالش با تو ....

ناگهان دردي در قوزك پاي امير او را از ادامه صحبتش منصرف كرد . با نگاهي كه آرمين به او كرد فهميد ديگر نبايد صحبت كند . پس از چند دقيقه سامان به حرف آمد : بچه ها من واقعا" شرمنده ام .  و نمي دانم كه واقعا" بايد چي بگم ... ميدانم كه شما را از كار و زندگي انداختم ... اما چي بگم ...

آرمين با مهرباني كه تنها خاص خودش بود گفت : مهم نيست ، ما براي تو آمديم حالا هم كه الناز نيامد بهتر ، مثل چند ماه پيش كه مجردي ميامديم مينشينيم و كلي حال ميكنيم . سامان نگاه تشكر آميزي به آرمين كرد و گفت : با دوستاني چون تو امير آدم ديگر هيچ چيزي را كم ندارد . اما بچه ها من سرم درد ميكند ، اگر اجازه بدهيد من بروم . شما ها هم اگر دوست داشتيد بمانيد وگرنه ...

آرمين گفت : نه من ميخواهم كه تو هم باشي .... اما سامان با نگاهي سرشار از التماس و تمنا بدون اينكه حرفي بزند از سر ميز بلند شد و دوستانش را تنها گذاشت .

امير ميخواست دنبال سامان برود اما آرمين مانع شد . هر دو سر ميز نشسته بودند و ساكت به يكديگر نگاه ميكردند و به قضيه امشب فكر ميكردند . امير گفت : آرمين جان آخر آدم وقتي زياد قربان صدقه دختر برود همين ميشود ديگر ، آنها هم خودشان را لوس ميكنند . راستي ميدانستي كه پول ميز را هم ما بايد حساب كنيم ؟ آرمين نگاه تندي به امير كرد و گفت : تو به چه چيزهايي فكر ميكني !! سامان را كه ديدي چه جوري بود ، آن وقت تو به فكر پول ميزي ؟ نميدانم چه اتفاقي افتاده است اما حس ميكنم كه اتفاق بدي پيش رو داريم .

امير به شوخي گفت : حتما" آرمين ميره خودكشي ميكنه ، اما اين هم برايش كمه ، با اين بدعتي كه براي پسرها گذاشته نفرين ما هميشه پشت سرش هست ...

آرمين ديگر از دست اين شوخي هاي امير كلافه شده بود . براي رهايي از دست امير فكري كرد ، پيشخدمت را صدا زد و پول ميز را حساب كرد . انعامي هم به پيشخدمت داد و رو به امير گفت : من ميروم تو هم بد نيست يك نگاهي به ميز چپي بيندازي . بد نيست كه اين يكي را هم به كلكسيون عتيقه هايت

اضافه كني . امير نگاهي كرد و بلند شد و به طرف دختري كه تنها نشسته بود رفت تا با او گپي بزند . آرمين هم از كافي شاپ بيرون آمد ، ميخواست در تنهايي قدم بزند و به اين مدت فكر كند .

 

...............................................................................................................................................................

 

از آن روز تا چند روز پس از آن سامان خبري از الناز نداشت و با اينكه دوست داشت صداي او را بشنود اما از تماس گرفتن با او خودداري ميكرد تا ببيند كه بايد چه تدبيري را در اين باره بينديشد . براي الناز تولد گرفته بود و از دو هفته پيش به او گفته بود كه در چنين روزي دوستانش را دعوت كرده است ، اما در عوض براي الناز اصلا" اهميتي نداشت كه سامان جلوي دوستانش خرد شود . دوستان سامان به او خيلي نزديك بودند اما اين دليل نميشد كه سامان در مقابل آنها سرافكنده شود و يا اينكه آنها را براي يك مسئله واهي معطل كند . اين مسائل او را بدجوري عذاب ميداد .

شب آرمين روي يك تحقيق كار ميكرد كه تلفن زنگ زد . مادرش گوشي را برداشت و با صداي بلند داد زد : آرمين تلفن .... آرمين گوشي را برداشت و طبق معمول سلام كرد ، صداي دخترانه اي پاسخ داد : سلام آرمين ....

آرمين از اينكه دختري او را با اسم كوچكش مخاطب قرار داده است تعجب كرد اما پس از كنكاش در ذهنش  صداي الناز را شناخت .

-          خوبيد الناز خانم ، راستي تولدتان مبارك . از سامان چه خبر ؟

-          متشكرم ، از سامان خبري ندارم اما پس از آن شب كه باهاش تماس گرفتم با من اصلا" برخورد خوبي نداشت . من هم گوشي را قطع كردم . تماس گرفتم تا شما را جايي ملاقات كنم و كمي با شما صحبت كنم .

-          بسيار خوب ، من در خدمت شما هستم ، اما شما بايد به سامان حق بدهيد چون آن شب واقعا" اذيت شد و هم چنين كار شما هم درست نبود .

-          آرمين از شما ديگر انتظار نداشتم ، من آن شب يك جا گير افتاده بودم . براي من مهمان دعوت كرده بودند اصلا" نميتوانستم بيايم . شما هم كه از سامان دفاع ميكنيد .

-          نه من دفاع نميكنم ، چون قرار اين ملاقات از مدتي قبل به شما گفته شده بود و شما ...

-          حالا بهتر است از اين صحبتها نكنيم ، فردا ساعت 4 بعدازظهر پارك ساعي خوبه ؟

-          پارك ساعي ؟ ناخودآگاه افكار و خاطراتي ذهن آرمين را مشغول كرد و او هم بدون هيچ حرفي قرار را تاييد كرد .

اين چه بدبختي است كه هر چه سعي ميكنم فراموشش كنم باز به سراغم مي آيد . چرا پارك ساعي ؟ من 2 سال است كه آنجا نرفتم و اين فقط به خاطر .... آرمين اين جملات را تكرار ميكرد و به ياد گذشته اش حلقه اي اشك در گوشه چشمش جمع شد . ولي تصميم خود را گرفته بود . براي كمك به سامان حاضر بود حتي بر خلاف خواسته قبلي اش به پارك ساعي  برود . سامان طاقت اين را نداشت كه الناز از او جدا شود و مطمئنا" خيلي اذيت ميد ، آرمين نمي خواست كه سامان نسخه دوم او باشد .

پس با افكاري مغشوش به رختخواب رفت و در فكر آشتي دادن الناز و سامان مدتي روي تخت غلت زد ، مطمئنا" با انجام اين كار باز سامان شور و نشاط خود را باز مي يافت .

...............................................................................................................................................................

صبح آرمين با كابوسي از خواب برخاست . ساعت 6 صبح بود و او حتي 2 ساعت هم نخوابيده بود . براي اينكه از شر اين افكا رها شود به حمام رفت . سر كلاس هم حواس درستي نداشت . نيم نگاهي به سامان ميكرد كه او مانند آرمين به كلاس توجهي نداشت و پس از آن آرمين با لبخند مخصوصش به اين فكر ميكرد كه به زودي اين مشكل به دست او حل ميشود . تا ساعت 2 سر كلاس بود .

پس از آن با ماشين به پارك ساعي رفت . مثل هميشه جاي پارك پيدا نميشد . اما با هر مكافاتي بود در يكي از فرعي ها پارك كرد . براي رفع خستكي روي نيمكتي در زير سايه درختي نشست . پس از نيم ساعت الناز آمد . آرمين براي اداي احترام از جايش بلند شد . بعد از احوالپرسي براي او هم نوشيدني گرمي را سفارش داد . الناز گفت : من روي شما حساب ويژه اي باز كردم ،  چون شما نسبت به دوستانتان بيشتر اهل تفكر هستيد .

آرمين حرف او را قطع كرد . گفت : نظر لطف شماست ولي من فكر ميكنم كه سامان هم پسر خوب و سر براهي است . در ضمن من فكر ميكنم بهتر است به جاي تعارفات براي رفع اين كدورت اقدامي بكنيم نه ؟

الناز از اين حمله آرمين كمي ناراحت شد و سعي كرد خودش را جمع و جور كند و گفت : من در اين ماجرا تقصيري نداشتم و شما اگر جاي من در آن مهماني گير مي افتاديد چه ميكرديد 

آرمين بدون فكر گفت : مطمئنا" به قولي كه داده بودم وفا ميكردم  .

الناز ابروانش را در هم كشيد و گفت : شما مي خواهيد از سامان دفاع كنيد اما من كه تماس گرفتم از سامان معذرت خواهي كنم چرا سامان به سردي با من برخورد كرد ؟

آرمين جواب داد : شما بايد به سامان حق بدهيد او از دست شما دلخور است و در ضمن سامان پسر حساسي است و مطمئنا" الان خود سامان از اين رفتارش هم پشيمان شده است . من فكر ميكنم به جاي متهم كردن سامان و عذاب خودتان بهتر است كه كه با او صحبت كنيد و اين مشكل را به خوبي و خوشي به پايان ببريد .

الناز گفت : من براي اين موضوع اينجا نيامدم و اگر شما اين را متوجه نشده ايد تقصير من است كه درست توضيح ندادم . ميدانيد در آخرين لحظه اي كه با سامان صحبت كردم به من چي گفت ؟ به من گفت بهتر است بروي پيش همانهايي كه آن شب پيش آنها بودي ... تو آنقدر براي من ارزش قائل نبودي كه وقتي دعوتت كردم بيايي ، پس بهتر است بروي و ديگر برنگردي ... تو لياقت پسري مثل من را نداري ...

آرمين با تعجب گفت : مطمئنم اشتباه شده و الا سامان اينگونه حرفها را نميزند و اگر هم احيانا" زده مطمئنا" از روي عصبانيت بوده حالا شما كوتاه بيا ...

الناز گفت : نه من براي رضايت او هم كه شده حاضرم از زندگيش بيرون بروم . ولي اينجا آمدم تا حرف دلم را بزنم . اصلا" در اين مدت ميدانستيد من چرا با سامان دوست شدم ؟ چرا هميشه قرارهايمان با شما بود و شما هميشه در كنار ما بوديد ؟ براي اينكه .... اشك در چشمانش حلقه زد و سرش را پايين انداخت .

آرمين گيج شده بود ، اصلا" از اين مقدمه نميتوانست به اصل موضوع پي ببرد . واقعا" وضعيت پيچيده اي داشت .

الناز باز شروع به حرف كرد : من براي اين با سامان بودم كه بتوانم ، كه هميشه ، كه همه جا تو را ببينم . من مجبور بودم كه عشق سامان را بپذيرم كه هم كنار تو باشم و هم در كنار سامان كه براي من زخمي شده بود .. ديگر گريه الناز را امان نداد و صداي هق هق اش بلند شد .

آرمين مبهوت الناز را مينگريست . سالها بود كه گريه دختري را نديده بود . مانند ديوانه ها خيره او را نگاه ميكرد ، قادر به تكلم نبود و هرگونه اختياري از او سلب شده بود . سوز سردي او را لرزاند گرچه اين سوز از ته دل او بلند ميشد و قوت ميگرفت اما تپش قلبش حكايت از موج جديد زندگي براي او بود . زمان برايش متوقف شده بود نه در حال بود نه در آينده ، گذشته تنها نوري مبهم بود .

الناز از عشقش ميگفت از گريه اش و از شبهايي كه به ياد او به خواب ميرود و تنها خواب او را ميبيند .

 

..............................................................................................................................................................

 

آرمين خشكش زده بود ، حرفهاي الناز را ميشنيد اما عكس العملي نشان نميداد . كم كم از گونه هايش قطرات اشك روان شد واين قطرات چون سيلي تمام صورتش را فرا گرفت . دوست داشت اين قلب منجمد را با دست در مي آورد و مي گفت اين چه سرنوشتي است كه من دارم ؟ من 4 سال عاشق بودم و عشقي را داشتم كه كمتر كسي چون اين عشق را تحمل كرده است اما در آخر با بي وفايي بي پايان رسيد . اما حالا كه نميخواهم عاشق باشم دختري با چنين احساسات و شوري من را ميخواست بدون اينكه من بفهمم . حالا ميفهمم كه چرا چشمانش را در ملاقات با سامان سرد ميافتم او عاشق من بود نه سامان . ....

يك ساعت و نيم در اين حالت هر دو اشك ريختند و به رويايشان و فردايي كه در كنار يكديگر خواهند بود فكر كردند . از هم با لبخندي تلخ جدا شدند و در حالي كه هيچ يك از آينده اي كه برايشان رقم خورده بود اطلاعي نداشتند هر يك بسوي منزل خويش رهسپار شدند .

آرمين آن شب اصلا" نخوابيد و به آينده اي كه ميتوانست با اين عشق دو طرفه بسازد فكر ميكرد . صبح شده بود و پرندگان نويد طلوع خورشيد را از قبل ميدادند . آرمين در رختخواب دراز كشيده بود با چشماني قرمز كه حاكي از بارش اشكهاي ديشب بودند به سقف چشم دوخته بود . روز جمعه بود و آرمين قبل از اينكه پدر و مادرش بيدار شوند نامه اي نوشت و در آن توضيح داد كه به كوه ميرود و تا عصر هم برنميگردد . هنوز 2 ساعت از طلوع آفتاب نگذشته بود كه سامان با قدمهايي سست و متزلزل به سمت قله به راه افتاد . در طول مسير به تمام ماجراهاي اين چند وقت از زمان دعوايي كه منجر به زخمي شدن سامان شد تا حرفهاي ديروز الناز فكر كرد . ناهارش را هم بالاي كوه خورد . هنگامي كه به بالاترين نقطه رسيد ، مردم كم كم برميگشتند . اما او در بالاي كوه به افقي دور دست خيره شده بود و هر كسي او را ميديد متوجه ميشد كه اين شخص در حال تفكر است . در درونش جنگي ميان عشق به يك دختر كه از ديروز شعله ور گشته بود و وفاي به عهد دوستي بر پا بود . او خوب ميدانست كه گرچه سامان با الناز با تندي حرف زده اما او را ميپرستد و اين مسئله يك موضوع زود گذر است . در ضمن سامان هم فدر زود جوشي است .

كم كم از كوه پايين آمد و به اين فكر كرد كه چرا ديشب فقط به فكر خودش و الناز بوده است . اصلا" چرا به سامان فكر نكرده بود . از اين بابت خودش را ملامت ميكرد . چرا الناز بايد بگويد كه من مجبور بودم كه با  

سامان دوست شوم ؟ از اينكه دوستي اش را فراموش كرده بود از خودش بدش مي آمد چرا در آن لحظه با الناز هم كلام شده بود ؟

ديگر گامهاي آرمين متزلزل نبود ، او با گامهايي استوار به منزل مي رفت و تصميم خودش را گرفته بود . صداي تپش قلبش تنها راهنماي او بود . به شعفي رسيده بود كه مدتها آرزو ميكرد كه چنين شوري را در خود احساس كند مزه اي را ميچشيد كه تلخ و شيرين بود ... او مزه عشق را چشيده بود .

...............................................................................................................................................................

 

نزديك غروب بود كه به منزل رسيد . طبق معمول قبل از ورود به منزل نفس عميقي كشيد و با چهره اي بشاش وارد منزل شد . كسي منزل نبود و براي او پيغام گذاشته بودند كه شب منزل خاله اش هستند و اگر خواست بياييد وگرنه كه غذا در يخچال است و در مايكروفر گرم كند .

يك دوش به او انرژي از دست رفته اش را برگرداند . غذا را گرم كرد و با يك بطري نوشابه جلوي تلويزيون نشست و همان طور كه تماشا ميكرد غدايش را روي كاناپه مي خورد . هر كس او را ميديد فكر ميكرد اين پسر در دنيا به هر چيزي كه ميخواسته رسيده است كه با اين بي خيالي تلويزين نگاه ميكند . صداي زنگ تلفن او را به خود آورد .

-          بفرماييد ؟

-          سلام آرمين جان خوبي ؟ ورزشكار كوه هم ميروي ... پس بايد اين را هم به ديگر صفات خوبت اضافه كنم . خسته اي ؟

-          آه ، سلام الناز و ممنونم ، از كجا ميداني من كوه بودم !!

-          صبح كه تماس گرفتم مادرت گفت كه رفتي كوه و تا عصر برنميگردي ... حالا چطوري خسته كه نيستي ؟

-          نه ، خسته نيستم وبي بهتر است كه يك چيزي را بهت بگويم . يعني بهتر است كه از احساسم بگويم و بعد خودت نتيجه گيري كني .

-          من منتظرم . حرفهايت را با جان و دل ميشنوم و مطمئن باش كه حرفهايت را به خاطر مي سپارم . وقتي كه تو حرف ميزني من جان تازه اي ميگيرم پس دريغ نكن و براي من هم كه شده صحبتت را شروع كن .

-          نميدانم كه آيا صحبتم تو را خوشحال ميكند يا نه ؟ ولي ميخواستم به تو بگويم كه من براي احساسات تو ارزش قائلم . ولي ديشب به خاطر جوي كه حاكم بود شايد حرفي زدم كه نبايد ميزدم . من فكر ميكنم كه احساسي كه تو داري احساس موقتي است و من نبايد به آن دلم را خوش كنم . در ضمن يك نفر تو را ميخواهد كه براي تو حاضر به انجام هركاري است .

-          الناز به گريه افتاد : تو فكر ميكني كه من دروغ ميگويم پس حتما" گريه هايم هم دروغ است و حتما" فكر ميكني كه من مثل دخترهاي مدرسه اي تا يك نفر را ميبينم عاشق او ميشوم ، اما اين احساس از درون من سرچشمه ميگيرد .

-          الناز تو اشتباه ميكني ، تو به خاطر يك بحث كوچك كه با سامان داشتي به طرف من جلب شدي در حالي كه دنبال يك هم صحبت ميگشتي نه بيشتر .

 الناز گريه ميكرد و اين گريه بيشتر دل آرمين را مي سوزاند . ولي او تصميم خويش را گرفته بود .

-          من تو را دوست دارم و فكر ميكنم كه تو هم مرا ....

-          نه الناز اشتباه تو همين است . من تنها تو را به عنوان دوست سامان دوست دارم نه بيشتر ...

ناگهان صداي جيغي كوتاه آرمين را به خود آورد . تلفن قطع شده بود . آرمين براي الناز نگران شد و تند و تند شماره را گرفت ولي هيچ كس جواب نميداد . نگران شده بود اما فكر ميكرد شايد با اين كار الناز پيش سامان برگردد .

از اين خوشحال بود كه در دوستي جوان مردي به خرج داده است اما در دردونش به خاطر دروغي كه گفته بود عذاب مي كشيد . او به الناز دروغ گفته بود كه او را دوست ندارد بلكه احساس علاقه اي او را آزار ميداد اما او بايد اين حس را ميكشت . حداقل پيش وجدانش راحت بود كه همراه آينده بهترين دوستش را از او نگرفته است . اما وقتي به ياد گريه الناز افتاد گريه اش گرفت .

تصميم گرفت چند روزي را به شمال نزد دايي آش كه آنجا تربيت اسب داشت برود .صبح اين نظر را با پدر ومادرش در ميان گذاشت و طبق معمول هم پدر ومادرش در مقابل نظر تنها فرزندشان مقاومتي نشان ندادند .

غروب پس از كلي رانندگي بالاخره آرمين به منزل دايي اش كه در وافع ميتوان گفت باغ عمويش كه روبه دريا بود رسيد و دايي و زن دايي اش به گرمي از او استقبال كردند . در اين مدت او از تمام اتفاقاتي كه در تهران مي افتاد بي خبر بود و نميدانست كه در آينده اين اتفاقات چقدر در سرنوشت او موثر خواهد بود . او تنها ميخواست چند روزي از هياهوي تهران و مسائل آن به دور باشد .

در آن چند روزي كه آرمين شمال بود به تصميمش فكر كرد ، گرچه او قلب الناز را شكسته بود اما در دوستي و در مقابل وجدانش ديگر مديون نبود . يك هفته مثل برق و باد گذاشت و او ديگر بايد بر ميگشت تهران . در اين مدت هم يك هفته از دانشگاه غيبت كرده بود هم اينكه از دوستانش هيچ خبري نداشت . دل كندن از اين همه زيبايي واقعا" محال بود و به خود قول داد كه در تعطيلات ميان ترم باز به اينجا بازگردد و از اين طبيعت زيبا استفاده كند .

صبح جمعه از دايي اش خداحافظي كرد و رهسپار تهران شد و تنها در ميان راه چند توقف كوتاه داشت تا براي دوستانش سوغاتي بخرد و در آخر ناهار را در ميان راه صرف كرد تا اينكه عصر به تهران رسيد .

وقتي رسيد از شدت خستگي و رانندگي طولاني و طي اين مسافت به خواب عميقي فرو رفت . فردا صبح وقتي بيدار شد از اينكه چگونه 11 ساعت خوابيده تعجب كرد . مادر صبحانه را آماده ميكرد و ناگهان مانند اينكه چيزي به ياد آورده باشد گفت : آرمين يادم رفت ديروز به تو بگويم كه سامان دنبالت ميگرده ... چند بار تماس گرفت . آرمين جواب داد : مهم نيست امروز دانشگاه ميبينمش .

 

يك ساعت بعد آرمين به طرف دانشگاه براه افتاد و در طول راه به اين فكر ميكرد كه سامان ميخواستد به من بگويد كه حتما" آن را با الناز آشتي بدهم يا اينكه با هم آشتي كردند .

ساعت اول از سامان هيچ خبري نداشت تا اينكه ساعت دوم آرمين ، سامان را ديد كه با قيافه اي مهموم وارد دانشگاه شد . آرمين داد زد : آهاي سامان ، سلام و برايش دستي تكان داد . سامان سرش را بالا آورد و چون تيري كه از كمان رها ميشود به طرف آرمين دويد . آنقدر به سرعت اتفاق افتاد كه آرمين قدرت تفكر نداشت . سامان به روي آرمين پريد و تا ميتوانست او را كتك زد . آرمين غافل گير شده بود و ازا ين حركت سامان چنان متعجب بود كه هم چنان كتك ميخورد و حتي قدرت اين كار را نداشت كه از ضربات سامان جلوگيري كند . سامان هم به شدت او را ميزد شايد براي كساني كه اين صحنه را مشاهده ميكردند صدايي چون خرد شدن استخوان هم به گوش ميرسيد اما حركات سامان به قدري تند بود كه تنها ميديدند كه مشت و لگد سامان مدام به آرمين حواله ميشود . پس از مدتي كه آرمين سعي كرد سامان را دور كند باز موفق نشد ، آرمين گير افتاده بود . اگر وضع به همين منوال پيش ميرفت سامان ، آرمين را ميكشت .

اما چيزي چون معجزه اتفاق افتاد ، سامان روي هوا بود و آرمين ميديد كه سامان ديگر نميتواند او را بزند . وقتي چشمانش را كه حالا خوني شده بود به سختي بازتر كرد امير را ديد كه سامان را در بغلش گرفته و سعي ميكند كه او را آرام كند  . سامان مدام داد ميزد و به آرمين ناسزا ميگفت : من را ول ميكنيد ميخواهم جان اين كثافت را بگيرم . ميخواهم جان اين نامرد را بگيرم تا همه نامردها بدانند كه نميتوانند همه چيز آدم را بگيرند و قصر در بروند . آرمين گيج بود هم از كتكهايي كه خورده بود و هم از حرفهايي كه سامان به او ميزد . سامان هم مدام داد ميزد : بايد خون كثيفش را همينجا كه با هم پيمان دوستي بستيم بريزم ... لعنت به دوست نامرد ... من ميكشمش ...

بالاخره چند نفر ازبچه ها زير بغل آرمين را گرفتند  و او را خونين از زير لگد هايي كه گاه سامان به سوي آرمين پرت ميكرد نجات دادند . صورت آرمين خونين بود و با وضعيتي كه بيني او داشت ممعلوم بود كه شكسته است . از دهانش هم خون بيرون ميريخت . نفس كشيدن هم براي او مشكل شده بود . يكي از بچه ها او را سريع به بيمارستان رسانيد . كلي پرستار و دكتر روي او كار ميكردند ، هر جاي بدن او زخمي برداشته بود و يا شكسته بود ، اما تنها جايي را كه دكترها از آن غافل بودند زخمي بود كه دل او برداشته بود و قابل درمان هم نبود . در همين حين آرمين از هوش رفت .

.............................................................................................................................................................

بعد از چند روز كه آرمين در منزل استراحت ميكرد ، صداي زنگ در آمد .

-          كيه ؟ بفرما بالا پسرم ... خوش آمدي ... آرمين ، امير براي ديدنت آمده ...

امير با قيافه اي كه هم از آن شماتت ميباريد و هم نسبت به اين وضع آرمين تاسف مي خورد وارد شد . سلامي به آرمين كرد و كنار تخت او نشست . مادر آرمين از پيش پسرها رفت تا بتوانند راحت با هم صحبت كنند .

-          آرمين خوب شدي ؟ خيلي وفته كه با ما نميپري ؟

-          امير ميبيني كه چه جوري شدم ! در ضمن كجا بيام ؟ بيام كه باز با سامان درگير شوم ؟ امير ترا به خدا به من بگو كه چي شده كه سامان اين بلا را سر من درآورد ؟

-          تو كه خودت خوب ميداني كه چرا اين بلا را سامان سرت آورد ؟ آخر مگر تو اين را نميفهمي كه نبايد به مال دوستانت چشم بدوزي ؟

-          من ؟!! من به مال سامان چشم دوختم ؟ من اصلا" حرف تو را نميفهمم ، يا تو بد ميگي يا ايراد از من هست ...

-          من درست ميگويم ولي تو خودت را به آن راه زدي ... حالا كه خودت ميخواهي آن چيزي را كه خودت خوب ميداني مجدد برايت تعريف ميكنم .

-          پس از اين حرف امير چيزهايي را براي آرمين بازگو كرد كه بدتر از مشت و لگد سامان بود . اين بار او زير بار غمي سنگين تر از كتكي كه از سامان خرده بود خم شد . امير گفت كه الناز شب قبل ازا ينكه تو بري شمال خودكشي كرده اما با هوشياري پدر ومادرش و اينكه زود به بيمارستان رسيده نجات پيدا كرده است . پس ازاينكه حالش بهتر شده خواسته كه با سامان حرف بزند و به سامان گفته كه وقتي كه با سامان قهر بوده و براي آشتي پيش آرمين رفته ، آرمين او را با زيركي فريب داده و پيشنهاد دوستي داده و سعي كرده در اين مدت با بدگويي از سامان روابط او و الناز را تيره كند و پس از مدتي كه از اين قضيه ميگذرد و الناز هم فريب آرمين را خورده وقتي به خودش مياد كه ميبينه سامان را از دست داده و براي اينكه ديگر تو زندگي هيچ چيزي را دوست نداشته !!! ميره كلي قرص ميخوره و خودكشي ميكنه ...

در اين لحظه آرمين صورتش را ميان دو دستش پنهان كرد و گفت : امير تو واقعا" فكر ميكني من چنين آدمي باشم ؟ تو كه من را ميشناسي كه با دخترها چگونه هستم !! بعد از اين همه دوستي تو كه من را ميشناختي چرا به سامان حالي نكردي كه من اين كاره نيستم ...

-          امير رو به آرمين گفت : من فكر نميكردم اما انسان ممكن است عوض شود ، بعيد نيست كه تو اين كار را كرده باشي ...

اين حرف چون تيري در قلب آرمين نشست ، اما فكر نميكرد كه ديگر امير كه چون سامان احساساتي نيست درباره او اين گونه فكر كند ، دوست داشت داد ميزد و ميگفت من بيگناهم ، داد ميزد و ميگفت كه اين شيطان همه حرفها را جعل كرده است و من .... اما وقتي فهميد كه امير راجع به او چه فكري ميكند چيزي نگفت . و تنها گفت : شماها همگي اشتباه ميكنيد و موقعي پي به اشتباهتان ميبريد كه خيلي دير شده است . همه درباره من بد قضاوت كرديد ومن هم اين پيش داوري شما را هرگز فراموش نميكنم و نميبخشم . حالا كه اين طور درباره من فكر ميكني بهتر است كه از پيش من بروي و براي هميشه از پيشم بري ... سپس گردنبندي را كه هميشه در گردن داشت باز كرد و رو به امير گفت : اين را كه يادت هست ؟ زماني اين سنگ ارغواني يك تكه بود و زماني كه با هم دوست شديم آن را 3 تكه كرديم و هر يك از ما يك تكه از آن را بر گردن دارد . اما اي كاش از همان اول ما آن را 3 تكه نميكرديم كه در غير اين صورت اين سنگ يك تكه بود و استحكام خود را تا پايان حفظ ميكرد . حالا هم ما مثل اين سنگ از هم جدا شديم . اما يادتان باشد كه خودتان خواستيد كه اين گونه شود . ولي روزي كه پي به اشتباهتان ميبريد كه ديگر اين تكه ها نمي توانند در كنار يكديگر قرار گيرند .. حالا برو ...

هنگام جدا شدن ، دو دوست همديگر را نگريستند ، خوب ميدانستند كه چه گناهكار باشند و چه نباشند دل كندن از يكديگر براي آنها سخت است . اين وداع براي آنها آخرين وداع بود ، زيرا آنها قول داده بودند كه از هم جدا نشوند ...

..............................................................................................................................................................

بعد از اينكه آرمين از بستر بلند شد سعي كرد كه اول دانشگاه خود را عوض كند كه با كلي كاغذ بازي و پارتي بازي توانست براي ترم بعدش در واحد دانشگاهي ديگري مشغول به تحصيل شود . اما اين چند روز آخر را بايد در دانشگاه ميماند اما تحمل نگاههاي دوستان قديمي اش و هم دوري اي هايش كه حالا همگي جريان كتك كاري را ميدانستند برايش سخت بود . بدتر از همه اين بود كه موقعي كه سامان عصباني بود همه چيز را براي چند نفر حكايت كرده بود و در اين ميان هيچ كس آرمين را در جمعش نمي پذيرفت . همه او را به چشم خائن نگاه ميكردند . تحمل اين همه تحقير و سرزنش براي آرمين سخت بود خاصه آنكه او هم مقصر نبود .

ترم تمام شد و امتحانات هم سپري شد . ترك محيطي كه انسان به آن انس دارد سخت است اما براي آرمين اين سود را داشت كه از ديد چشمان خشمگين  و نگاهاي تنفر آميز دوستانش رها ميشد .

ترم بعد هم كم كم تمام ميشد و آرمين در اين مدت با كسي دوست نشده بود و اول همه به كلاس مي آمد و بعد از استاد از كلاس خارج ميشد . پيشنهاد هم كلاسي هايش را براي دوستي نمي پذيرفت و از هر جمع و محفلي گريزان بود . اين است سرگزشت مردي كه هيچ شانسي براي بقا ندارد .

 

تابستان از راه رسيد و امتحانات هم پايان يافت . روزي او كتابي در دست گرفته بود و مشغول مطالعه بود كه صداي زنگ تلفن آرامش منزل را بهم ريخت . هيچ كس خانه نبود پس مجبور بود خودش جواب بدهد ، با بي ميلي به طرف تلفن رفت ...

-          بله بفرماييد ؟

-          سلام آقا آرمين ...

باز صداي دختري بود ، سريع در ذهنش جستجو كرد نه اين صداي دختر خاله يا دختر عمويش نبود ... پس چرا او را با اسم كوچك ميشناسد ؟

-          بفرماييد شما ؟

-          ببخشيد من خودم را معرفي نكردم من سارا هستم خواهر سامان .

از شنيدن اين اسم آرمين به هيجان آمد ، فكر كرد حتما" سامان ميخواهد از او عذرخواهي كند  و در اين مدت تنهايي او را اذيت كرده و ...

-          آه ، بله ، شما خوبيد ؟ خانواده كه خوب هستند انشاء ا...

-          ممنون همه خوبند و سلام دارند ، من براي مسئله مهمي مزاحم شما شده ام . ميتوانم وقت شما را بگيرم ؟

-          خواهش ميكنم ... اتفاقي افتاده است ؟

-          اگر اجازه بدهيد من شما را در جايي ملاقات كنم .

از اين حرف لرزيد ، او ديگر نميخواست كه بازيچه دختري گردد . اما كنجكاوي او را بر آن داشت كه بيشتر سوال كند .

-          ميتوانم بپرسم براي چي ؟

-          ... در مورد سامان هست ، من بايد فوري شما را ببينم .

-          باشد من آماده هستم ، كافي شاپي كه هميشه با سامان ميرفتيم را بلد هستيد ؟

-          بله ، فردا ساعت 5 عصر خوبه ؟

-          باشد ، من فردا ساعت 5 بعدازظهر منتظر شما هستم .

..............................................................................................................................................................

آن روز و فرداي  آن روز به سختي براي آرمين گذشت ، سوالات متعددي او را آزار ميداد .

ساعت 5 بعدازظهر بود كه آرمين ساعت خود را در كافي شاپ نگاه كرد . همان زمان دختري به طرف او آمد . آرمين براي رعايت احترام به پا خاست و با احوالپرسي مختصري براي سارا سفارش داد و منتظر ماند كه سارا شروع به سخن كند .

-          مي دانيد در اين مدت چي شده ؟ شما اصلا" از ما يا سامان خبري داريد ؟

-          من نه ، از زماني كه با سامان سر .... دعوا كردم تا الان هيچ خبري نه از سامان و نه از امير دارم .

-          پس اگر اجازه بدهيد من براي شما چيزهايي را بگويم كه سبب شد من وقت شما را بگيرم .

پس از آن سارا وقايعي را گفت و آرمين با اينكه دل پري از سامان داشت به حال او افسوس خورد و تاسف خورد كه چرا جفاي زمان سبب شد كه او در كنارش نباشد .

سارا اين طور شروع كرد : بعد از دعواي شما و سامان ، روابط سامان و الناز خيلي خوب شد و پس از چند روز سامان با امير هم دعوا كرد و ارتباطش با او هم قطع شد . قبل از عيد بود كه با موافقت پدر ومادرم قرار شد براي خواستگاري رسمي الناز برويم و پس از آن بود كه قرار نامزدي آن دو هم گذاشته شد . ولي اين جشن هيچ گاه سر نگرفت ... در اين لحظه سارا به گريه افتاد . از گريه سارا آرمين معذب بود و از او خواست كه حالا كه نميتواند راحت صحبت كند بگذارد براي بعد . اما سارا گفت مسئله اي نيست و ادامه داد . روزي سامان و الناز با هم بيرون ميروند و در يكي از خيابانهاي خلوت دو نفر كه سوار موتور بودند به اين دو نزديك ميشوند و اسم الناز را صدا ميكنند و شيشه اي را بيرون مي آورند و مي خواستند كه اين مايع را روي الناز بريزند كه سامان جلوي الناز ميپرد و ... تمام آن مايع به سر و صورت سامان ميپاشد و آن دو هم فرار ميكنند . حتما" شما هم ميدانيد در آن شيشه چه بوده ، تمام صورت و گردن و سينه سامان بر اثر جراحت اسيد سوخت و گرچه تا به حال چندين جراحي انجام داده است اما حتي بعضي از بافتهاي او هم آسيب ديده اند ... دكترها اميدواري زيادي دارند اما تابه حال سامان بهتر نشده است . اما پس از اين مسئله با تمام فداكاري كه سامان براي الناز كرد ، الناز او را ترك كرد و حتي به تلفنهاي من هم جواب نميدهد . پليس اسيد پاشها را پيدا كرد و مثل اينكه آنها قبلا" با الناز در ارتباط بودند ... الان هم سامان خيلي تنهاست و مدام از شما ياد ميكند ، روز بروز هم ضعيف تر ميشود . من مزاحم شما شدم كه اگر ميتوانيد با آقا امير هم صحبت كنيد و براي عيادت او بياييد . ميدانم كه به شما بد كرده اما شما دوستان خوبي بوديد ، سعي كنيد كه به عيادتش بياييد مي ترسم ديگر وقتي براي اين كار نباشد و ديگر هق هق گريه امان  از سارا بريد و اشكش سرازير شد . در ميان گريه اش سارا گفت : تا الان يك بار سامان سكته كرده و بيشتر ازهمه دكتر ها نگران قلب او هستند تا ترميم پوست او ...

شايد اگر كسي ديگر جاي آرمين بود از اينكه اين بلا بر سر سامان آمده است خوشحالي ميكرد اما آرمين هم اشك ميريخت و خود را سرزنش ميكرد كه چرا واقعيت را به سامان نگفته بود كه الناز را بشناسد . اصلا" چرا همان شب كه او را در پارك ديد به سامان چيزي نگفت ؟ آرمين خود را ملامت ميكرد .

به سارا گفت كه مطمئن باشد كه به ديدار سامان خواهد آمد اما از طرف امير قول نميدهد اما سعي ميكند او را هم بياورد .   

سارا از او تشكر كرد و آرمين را با كوله باري از غم تنها گذاشت . آرمين آنقدر غرق تفكر بود كه متوجه نگاه سارا  در لحظه خروج نشد . نگاهي كه يك دنيا حرف در آن نهفته بود ...

از همان لحظه آرمين به فكر امير افتاد و سريع به سمت فروشگاه پدر امير رفت ،  اما او را پيدا نكرد . پس تنها جايي كه فكر كرد به احتمال زياد امير آنجاست ، حول و حوش پيست آزادي بود . پس به سرعت رانندگي كرد تا به آنجا رسيد . آن روز تعداد زيادي ماشين آنجا بود و پيدا كردن امير هم مشكل بود . اما در گوشه اي پرايدي نقره اي كه به زيبايي تيونينگ شده بود توجه آرمين را به خود جلب كرد . كنار ماشين رفت راننده را از پشت سر شناخت او امير بود .

-          امير ؟!!

امير تا صدا را شنيد برگشت ، اما با بهت فراوان آرمين را نگاه كرد كرد ولي سريع او را بغل كرد . از اينكه او را دوباره ميديد خوشحال بود . با هم از آنجا رفتند و در گوشه اي به صحبت مشغول شدند .

قبل از اينكه آرمين وضعيت سامان را شرح دهد از امير درباره دعوايش با سامان پرسيد تا پس از آن ، اين موضوع را با او در ميان بگذارد .

.............................................................................................................................................................

 

امير گفت : دعواي ما هم مثل دعواي تو بود . من آن روز كه الناز را براي اولين بار ديدم به او پيشنها د دوستي دادم . آخر من بايد از كجا مي فهميدم كه او عاشق سامان ميشود . بعد از مدتي هم برداشته اين را به سامان گفته و پشت سر من چرت و پرت گفته و گفته كه من نظر بدي نسبت به الناز دارم و آن را به چشم دوست خودم ميبينم نه دوست سامان . براي همين هم سامان با من دعوا كرد ولي من مثل تو نبودم كه بايستم و كتك بخورم و چون زورش به من نمي رسيد چند تا فحش داد و من هم زدم تو صورتش و ديگر نديدمش ...

و پس از اين ماجرا بود كه به ياد حرف تو موقع عيادت افتادم . به اين نتيجه رسيدم كه تو درست ميگفتي اما روي اين را نداشتم كه بيام پيش تو و از تو معذرت خواهي بكنم بخصوص اينكه تو از من خواسته بودي ديگر به ملاقاتت نيام . ولي گردنبند هميشه در گردنم هست .

آرمين لبخند تلخي به امير زد و گفت : آيا حاضري كه با سامان آشتي كني ؟

امير تعجب كرد البته تعجب امير براي اين نبود كه چرا بايد با سامان آشتي كند ، تعجب او از اين بود كه چرا آرمين اين حرف را ميزند در حالي كه آرمين دل پري از سامان دارد با اين حال امير گفت : بهيچ وجه .. او به من تهمتي زده كه اصلا" قابل بخشايش نيست .

آرمين گفت حالا چيزي را براي تو حكايت ميكنم كه حاضر ميشوي با سامان آشتي كني .. پس از آن هر چه را كه از سارا شنيده بود براي امير نقل كرد و تاكيد كرد براي حفظ ظاهر هم كه شده با سامان آشتي كند كه شايد موقعي توانست انتقام اين كار الناز را در آورد . پس از اين حرفها امير بلند شد و مشتش را به نشانه عصبانيت گره كرد و گفت : اين دختر شيطان است ، اصلا" بايد بميرد من نه تنها با امير آشتي ميكنم بلكه كاري ميكنم كه اين دختر محو شود .

فرداي آن روز دو پسر با كت و شلوار و كراوات و با دسته گل رز سرخي كه به زيبايي آراسته شده بود به ديدن سامان رفتند .

وقتي سامان با آن صورت باندپيچي شده دوستانش را ديد ندايي از حيرت كشيد و تنها با اين ندا بود كه دو پسر توانستند سامان را با آن وضعيت تشخيص دهند . هر 3 دوست كنار هم نشستند و تنها همديگر را مي نگريستند و آن قدر همديگر را نگاه كردند كه پدر و مادر سامان براي خارج كردن آنها از اين وضعيت با امير و آرمين صحبت كردند . آن دو نيز با متانت جواب صحبتهاي پدر و مادر سامان را ميدادند در اين حين بود كه آرمين سارا را ديد كه اشكي را از گوشه چشمش پاك كرد و با نگاهي از او تشكر كرد .

سامان دست آرمين را گرفت و گفت : ميداني چيه ؟ من هنوز آن نشانه دوستيمان را دارم . تو چطور ؟

با اين حرف هر 3 سنگها را بيرون آوردند و بهم نشان دادند ، پس از مدتها اين تكه سنگهاي قيمتي باز درخشش سابق خود را بازيافته بودند .

3 دوست در اين مدت با وجود كدورتي كه از هم داشتند تنها خاطراتي را ياد كردند كه براي آنها شيرين بود و تا آخر وقت ملاقات با هم شوخي كردند .

……………………………………………………………………………………………

چند روزي گذشت . ديگر بايد پانسمان صورت آرمين عوض ميشد . امير و آرمين هم براي ديدن نتيجه آمده  بودند و خانواده سامان با بي صبري انتظار ميكشيدند كه بهبودي صورت او را ببينند . نه اينكه براي ظاهر سامان نگران بودند ة نه اين طور نيست . معمولا" كساني كه بهم وابستگي عاطفي دارند حتي بدترين تغييرات طرف مقابل را ميپذيرند ولي تحمل درد و رنج اين تغييرات را كه طرفشان متحمل ميشوند ندارند . اما نگراني جمع حاضر در بيمارستان اين نبود آنها مي ترسيدند اگر آرمين جراحي ترميمي را به خوبي پشت سر نگذاشته باشد و قيافه جديدش آن طور كه منتظر است نباشد ضربه بدي را متحمل ميشود .

اين فكر براي سامان بسيار خطرناك بود . اصولا" فكر و خيال نا اميدي انسان را زودتر از صحنه روزگار محو ميكند . براي سامان اين وضعيت بدتر بود ، سكته او همه چيز را ممكن بود بدتر اين كه هست نشان دهد .

پانسمان صورت را عوض كردند و همه ناگهان جا خوردند اما سعي ميكردند نگراني خويش را نشان ندهند . با اينكه هنوز جاي عمل بر روي صورتش به وضوح پيدا بود اما بهبودي در صورت او بوجود نيامده بود . سامان از لرزش چشمهاي خواهرش همه چيز را متوجه شد و در خواست آيينه كرد .

همه مخالف بودند و سعي ميكردند به طوري سامان را منصرف كنند . اما سامان لج بازتر از اين بود كه حرف كسي را گوش كند . سامان به طرف دستشويي رفت تا در آينه آنجا صورتش را ببيند پس از نگاه كوتاهي كه به صورتش كرد با فريادي نقش بر زمين شد .

شايد اينكه يك پسر يا مردي با ديدن تغيير قيافه اش چنين از خود بيخود ميشود براي هر كس تعجب برانگيز باشد . اما اينگونه تغييرات زن و مرد نميشناسد ، بدتر از آن اين است كه شخص مدتي بدترين فشارهاي روحي را تحمل كرده است . دوستانش را از دست داده ، عشقش او را ترك كرده و در كل انسان ضعيف بودن نيز بر باقي قضايا مي افزايد .

پس از اين ماجرا سامان مجدد در بيمارستان بستري شد و اين در حالي بود كه به جاي جراحي ترميمي و بخش عادي در بخش مراقبتهاي ويژه قلب بستري شد . چند روزي او در اين بخش تحت مراقبت بود . شوراي پزشكي پس از مشورت و بحث پيرامون حال سامان به اين نتيجه رسيدند كه هر گونه جراحي اعم از جراحي ترميمي يا قلب براي او مضر ميباشد . زيرا به احتمال زياد قلب او ديگر توانايي بيهوشي ديگري  را نخواهد داشت .

او را به بخش عادي منتقل كردند و دوستانش نيز هر روز 2 ساعت در كنار او ميماندند و سعي ميكردند كه به گونه اي او را دلداري داده و يا با صحبتهايشان سعي كنند كه سامان اين موضوع را فراموش كند . اما چشمهاي سرد و بي روح سامان خبر از آينده اي ناگوار ميداد . هر چه دوستانش تلاش ميكردند كمتر نتيجه ميداد. با اين وضعيت پزشكان هم از او قطع اميد كردند . براي اطرافيانش پذيرش اين كه ديگر اميدي نيست بسيار مشكل بود . از دست رفتن دوستي كه هم چون گل روبروي آنها پرپر ميشود براي امير و آرمين سخت بود.

روزي كه آرمين به عيادت سامان رفت حال او را بدتر از ديروز يافت اما در چشمهايش كورسوي اميدي را ميديد . سامان آرمين را به سوي خود كشيد و گفت : آرمين از تو يك خواهش دارم فقط نه نگو .... قول ميدي ؟ من ميدانم كه اين كار را از تو خواستن نامرديه ... اما اين براي آخرين دفعه است ...

آرمين گفت : اولا" كه آخرين دفعه نه .... تو هنوز مانده كه به من زحمت بدي ... اما همين الان حرفهايت را بدون هيچ فكري ميپذيرم ...

سامان از روي قدرشناسي نگاهي به او كرد و گفت : ميخواهم براي من الناز را پيدا كني و پيش من بياوري ... ميخواهم براي آخرين دفعه او را ببينم و با او صحبت كنم ... اين كار را براي من ميكني ؟

آرمين در محظور بدي گير كرده بود ... از اينكه بخواهد باز با الناز روبرو شود نفرت داشت ، از طرفي حال سامان هم مساعد نبود و اگر اين كار را انجام ميداد شايد او بهتر ميشد ... آرمين سرش را به علامت رضايت تكان داد .

ديدار با ابليس آن هم روي زمين براي آرمين كه در برابر اين ابليس چون فرشته اي بود كاري بس دشوار بود كه حتي ممكن بود به قيمت از دست رفتن بالهايش تمام شود .  

 

..........................................................................................................................................................

آرمين اصلا" نميدانست از كجا بايد شروع كند . نه شماره تلفن الناز را داشت نه اينكه ميدانست كجا زندگي ميكند نه اينكه اصلا" پاتوق الناز بيشتر كجاست .. پس از مدتي فكر به اين نتيجه رسيد كه بد نيست يك سري به پارك ساعي بزند ، براي ا ينكه يك بار الناز را آنجا ملاقات كرده بود . به طرف پارك رفت و تا غروب روي همان صندلي كه يكبار با الناز آنجا قرار داشت نشست . ديگر خسته شده بود و بلند شد كه برود كه ناگهان دختري را ديد كه به نظرش آشنا بود . با دقت بيشتر الناز را تشخيص داد كه با پسري كه آنهم براي آرمين بيگانه نبود قدم ميزد . پسر همان سياوش بود . سياوش همان پسري كه عشق او را مريم را از او گرفته بود . البته آرمين سياوش را تنها مقصر نميدانست بلكه بيشترين تقصير را متوجه مريم ميدانست . اما با حسي آكنده از نفرت سياوش را مينگريست زيرا او هم به مريم وفا نكره بود . گويا دنيا دار مكافات است . سياوش هم سنگيني نگاهي را احساس كرد ، كمي سرش را چرخاند  و آرمين را ديد كه او را مينگرد . ازا ين نگاه اصلا" خوشش نمي آمد . دوست داشت براي اين نگاه دعواي مفصلي با آرمين بكند كه با كمال تعجب ديد كه آرمين به طرف او مي آيد . آرمين چند قدمي الناز متوقف شد و بون هيچ سلام و عليكي به الناز گفت : براي تو از طرف سامان پيغام آورده ام .

الناز تازه متوجه حضور آرمين شده بود ، اما با اينكه سياوش در كنارش بود از آرمين ترسيد و خود را كنار سياوش پنهان كرد ، به گونه اي كه اگر اتفاقي در حال انجام بود سياوش براحتي از او دفاع كند . الناز از آرمين ميترسيد اما براي آزار آرمين پس از شنيدن اين جمله آرمين ، با بي تفاوتي شانه هايش را بالا انداخت .

آرمين از اين حركت به خروش در آمد بلند گفت : ميداني كه من از همان اول تشخيص داده بودم كه تو لياقت سامان را نداري .. ولي آن پسر بدبخت تنها به خاطر تو روي تخت بيمارستان افتاده و تنها يك كار از تو ميخواهد و آن ، اين هست كه بري به ديدنش ...

الناز گفت : من براي او متاسفم ، اما دوستي من و سامان هم تمام شده .. من تاب ديدن او را نداشتم ... اما سعي ميكنم كه آخر هفته آينده يك سري به سامان بزنم .

آرمين بيشتر عصباني شد : آخر هفته آينده ؟ تازه اگر شد ؟ تو اصلا" آدم نيستي ... تو لايق هيچي نيستي ... تو از پست ترين افراد پايين تري ...

الناز عصباني شد و گفت : حالا كه اين جوره اصلا" من نميام ... مگر نميگي كه من لايق هيچي نيستم ؟ پس برو پيش دوست عزيزت و ببين كه من چقدر ارزش دارم ..

آرمين از شدت عصابانيت لبش را جويد .. به طوري كه خون از لبش بيرون جهيد اما سعي كرد كه ضبط نفس داشته باشد ... با ملايمتي ساختگي جواب داد : من شايد كمي تند رفتم ، ولي تو به خاطر دوستي قديميت با سامان برو پيشش ، به خاطر دوران خوشي كه با اون داشتي ... جان سامان به اين كار بستگي داره ...

الناز از روي تحقير نگاهي به آرمين كرد . ديگر ميدانست كه اين ببر خروشان را رام كرده است و برگ برنده دست اوست . پس بايد از اين برگ براي از بين بردن حريفش استفاده ميكرد . پس به آرمين گفت : ما دوستي خوبي نداشتيم ، ولي به يك شرط ميپذيرم ... قبول داري ؟ تو بايد التماس كني و به پاي من بيفتي ...

آرمين ديگر كنترلش را از دست داده بود ، ناخنهايش را در دستش فرو كرد و دست گره كرده اش را بالا آورد اما زود پشيمان شد و چون درختي كه از ريشه قطع شود بر زمين افتاد و زانوانش را بر خاك ساييد و با حالت تضرع گفت : من از تو خواهش ميكنم كه بيايي و سامان را ببيني ...

الناز با غروري باورنكردني آرمين را نگاه ميكرد ، اشك از چشمان آرمين سرازير بود و احساس شكست و خرد شدن در چهره اش هويدا بود اما با اين حال الناز گفت : من هفته آينده سري به سامان ميزنم .

ناگهان آرمين از زمين بلند شد ، سيلي محكمي به الناز زد . به طوري كه الناز بر روي زمين پرت شد . از اين حركت سياوش هم جا خورد و وقتي صورت بر افروخته آرمين را ديد از انجام هر گونه عملي ترسيد .

آرمين بلند داد زد : اگر براي سامان اتفاقي بيفتد من تو را ميكشم و مطمئن باش كه اين كار را براي اين انجام نميدهم كه من را خرد كردي براي اين ميكنم كه زندگي 3 نفر را به انضمام اطرافيانشان بهم ريختي .... الان هم بايد بروم وگرنه خونت را ميريختم ... پس از اين حرف به سرعت از پارك خارج شد و سريع به سمت بيمارستان رفت . پس از اينكه آنجا رسيد ، امير به او گفت كه حال سامان بد شده و ميخواهد آرمين را ببيند .

..................................................................................................................

آرمين در ابتدا نميخواست كه با ملاقات سامان برود اما  وقتي بي تابي سامان را ديد وارد اتاق سامان شد . آرمين از قيافه سامان خوب متوجه شد كه اين بيمار ديگر به ماندن اميدي ندارد . گرچه جاي جاي صورت او هنوز پانسان داشت اما چشمانش كم فروغ بود آن قسمتي از صورتش هم كه پانسمان نداشت بي رنگ بود .

آرمين دست سامان را گرفت و چقدر اين دست سرد وبود . سامان از اين حركت تكاني خورد و از چشمان اشكبار آرمين پي به موضع برد . گرچه ميدانست كه الناز نيامده اما چون تشنگان كه حتي در سراب باز دنبال آب هستند با نگاه هايش جا جاي اتاق را نگاه كرد تا اينكه يقين حاصل كرد كه الناز در اينجا حضور ندارد . نا اميد به دوستش نظري افكند و گفت : من تو را پيش كسي فرستادم كه ميدانستم دعوت من را اجابت نميكند ولي اين حق من بود ؟؟؟ آيا من خطايي بزرگ كرده بودم كه بايد اين چنين عذاب ميديدم . آرمين من را ببخش . من درباره تو زود قضاوت كردم و به تو تهمتهاي بدي نسبت دادم و بدتر از آن تو را پيش اين شيطان فرستادم ... من را ببخش ..

سامان به گريه افتاد و آرمين او را بغل كرد و گفت : بابا بي خيال اين حرفها ... مهم اين است كه حالا پيش هم هستيم . سامان سري تكان داد و امير را صدا زد . 3 دوست هميدگر را در آغوش گرفتند و مدتي با هم گريه كردند . ديگر شوخي در كار نبود آنها تنها ميخواستند كه در كنار هم باشند .

پس از چند دقيقه دكتر و پرستاري كه براي معاينه آمده بودند آن دو را بزور از اتاق خارج كردند . اما امير و آرمين نميتوانستند دوستشان را تنها بگذارند گويا هر دو نگرا ن اين بودند كه شايد در غيبت آنها دوستشان را از دست بدهند ... خب اين دو دوست تا صبح بيمارستان ماندند . ساعت 10 صبح حال سامان باز بد شد  و  به زودي خطر مرتفع گرديد و پس از چند ساعت به آنها اجازه ملاقات دادند . سامان با نيرويي جديد و خارق العاده صحبت ميكرد از هر چيزي سخن ميگفت و سربه سر دوستانش ميگذاشت . با اين نيروي تازه هيچ شكي نبود كه حال آرمين رو به بهبودي است . امير سمت چپ سامان نشسته بود و آرمين هم سمت راست و كلي در اين چند دقيقه شوخي كردند .

ناگهان صداي اين شور و خنده كم شد چون همه متوجه شدند كه يكي از آن ها نمي خندد . سارا سريع به همه نگاه كرد و نگاهش بر روي برادرش متوقف ماند . در اين موقع آرمين نگاه سارا را ديد و سريع سامان را به طرف خودش برگرداند . سامان بي حركت بود و تنها لبخند تلخي گوشه لبش بود .

همه متوجه سامان شدند و امير پرستار را صدا زد . آرمين قادر  به انجام هيچ كاري نبود فقط نگاهش مدام روي اطراف متمركز ميشد . پدر سامان اشك ميريخت و مادرش او را تكان ميداد مدام جيغ ميزد . گروه احياء با همراه چند نفر وارد اتاق شدند و همه را از اتاق بيرون كردند . آرمين روي زمين نشسته بود و مبهوت بود كه چگونه اين اتفاق افتاد ... يك ربعي گذشته بود كه دكتر از اتاق بيرون آمد و با تاسف سرش را تكان داد و رفت .

تمام بيمارستان دور سر آرمين ميچرخيد . مرگ سامان اصلا" قابل باور نبود .. به اين فكر ميكرد كه آنها چه روزهايي با هم داشتند و چه آرزوهايي براي فتح دنيا كرده بودند . پاهايش ميلرزيد و به اتاق وارد شد . صورت سامان پيدا نبود . ملحفه را كنار زد .  از گونه اش بوسه اي گرفت . هنوز بر لبانش لبخند تلخش بود . اين لبخند حرفهاي زيادي را در دل خود داشت . آرمين در برابر سامان سوگند ياد كرد كه او را فراموش نكند ...

به سرعت از اتاق خارج شد . امير دنبالش ميدويد و او را صدا ميزد . ولي وقتي ديد كه آرمين پشت ماشين نشست ترسيد .. ميخواست برگردد اما  او هم به دنبال آرمين روانه شد . حسي به او ميگفت كه واقعه اي ناگوار در شرف وقوع است .

..........................................................................................................................................................

آرمين به طرف جايي ميرفت كه بايد قول خود را آن جا عملي ميكرد . از ماشين پياده شد و به طرف دختري كه تنها در گوشه اي منتظر ايستاده بود رفت . در چند قدمي دختر ، او متوجه حضور آرمين شد و با ديدن قيافه آرمين جا خورد . بدنش از ترس يخ كرد و حدس زد كه چه اتفاقي براي او مي افتد . آرمين به طرفش رفت ، از اينكه ميديد شكارچي خود طعمه شده است راضي بود . الناز شروع به التماس كرد ولي متوجه شد كه اين چيزها در آرمين موثر واقع نيست . خواست جيغ بزند اما آرمين محكم گلوي او را گرفت و با چشماني قرمز به او گفت : عفريت حالا چه احساسي داري ؟ حالا ميخواهم بفرستمت پيش استادت تو جهنم .. برو به او بگو كه توانستي دوستي ما را از بين ببري . برو بگو توانستي يكي از ما را از غصه دق بدهي ... ولي اين را هم بگو كه ما پيمانمان را براي هميشه تجديد كرديم و براي همين هم ميخواهيم همه شما همكاران شيطان را از بين ببريم .

صورت الناز كبود شده بود و ناخنهايش را در دستان آرمين فرو ميكرد . از دستان آرمين خون ميچكيد اما حاضر نبود كه او را رها كند . تقلاي الناز كمتر شده بود و آثار از بين رفتن حيات در صورتش بيشتر پيدا ميشد . ناگهان دست امير سست شد ولي باز سعي كرد دستانش را محكم تر بفشارد . اما ناگهان صداي فريادي خفيف از گلوي آرمين بلند شد و چشمانش از شدت درد گرد شد . او هم چنان مي خواست كه گلوي الناز را بفشارد اما نمي توانست . درد امانش را بريد . ناگهان دستي قدرتمند او را از الناز جدا كرد و هر دو بر روي زمين افتادند . الناز سرفه ميكرد ، اما آرمين حس ميكرد از او مايعي خارج ميشود وقتي بسختي كمرش را گرفت و خون را ديد تمام ماجرا را فهميد . پشتش را نگاهي كرد و سياوش را با كارد بزرگي پشتش ديد . اشك در چشمانش حلقه زد ، زيرا ميديد كه نتوانسته كه الناز را از بين ببرد . الناز هنوز سرفه ميكرد و اين نشان از سلامت او بود . اما آرمين چند ضربه اي چاقو خورده بود و كف زمين از خون او رنگين بود . آرمين با باقي مانده قدرتش در خون خود مي غلتيد و خود را بسوي الناز ميكشيد . دستانش نزديك الناز بود كه اينبار دردي را در سينه خود احساس نمود . فريادي سامعه خراش زد و نقش بر زمين شد . كارد را ميديد كه لاي دنده هايش گير كرده بود و قلب پاره اش هم چنان مي تپيد . سياوش الناز را بغل كرد و بسرعت دور شد . اما آرمين هنوز روي زمين بود . ميدانست تقلا فايده ندارد اما غريزه اش او را راهنمايي ميكرد . او هم چنان خود را روي زمين به دنبال رد خيالي از الناز ميكشيد . چشمانش تار شده بود . ديگر هيچ كجا را نميتوانست ببيند . ناگهان صدايي او را بخود آورد . امير او را در آغوش گرفت : پسر چي بسر خودت آوردي تو كه ميدانستي ....

آرمين فقط گفت : مرا ببخش من هم مثل سامان تو را تنها ميگذارم . اما خوبيش اين هست كه من الان ميرم پيش سامان .

آرمين فرياد زد : نه ديگر ، تو نبايد بميري .. من بدون تو چيكار كنم . تنها مي شوم ... من اگر تو بري مي ميرم ...

آرمني جواب داد : نه تو بايد زنده بماني و بدبختي الناز را ببيني .. تو چشمهاي ما در اين دنيا هستي و پيمانمان هم ، هم چنان پابرجاست . آرمين دست در جيب كرد و گردنبندي را در آورد هم چنين گردنبند خودش را . هر دو را به امير داد و گفت اين گردنبند را سامان قبل از اين كه از پيش ما برود تو جيب من گذاشته بود .... حالا هر 3 مال تو هست و تو مي تواني با چسباندن آنها به هم هر 3 ما را در كنار هم ببيني ... حالا صورتت را جلو بياور . در آخرين لحظه آرمين بوسه اي از صورت امير گرفت و امير همچنين .

اما در آخر آرمين نگاهي به دست امير كرد و دست او را هم بوسيد و با لبخندي مشابه آنچه بر لبان سامان بود دم از جهان فرو بست .

امير تا مدت زيادي در حالت بهت بود . زيرا در مدت زمان كمي دو دوست خود را از دست داده بود . آرمين و سامان را در دو قبر كنار هم دفن كردند  . امير هم قبر كنار آنها را براي خود خريد . احساس ميكرد به زودي خواهد مرد كه هرگز چنين نشد .

پس از آن در آخرين جمعه هر ماه دختري بر سر قبر سامان و آرمين مي آمد و همان گونه كه براي سامان اشك ميريخت براي آرمين هم به همان گونه گريه ميكرد . بر سر مزار هر دو ، دو دسته گل رزش را پرپر ميكرد و به ناكامي هر دو اشك ميريخت . ما او را خوب ميشناسيم . او سارا بود كه برادرش را كه تنها همدم او در دنيا بود از دست داد و پس از آن تنها كسي را كه عشقش را در دل داشت از دست داده بود . او بر سر قبر آرمين از احساس ، دردش و از شوق ديدارش كه هيچ گاه خجالت به او مجال نداد به آرمين بگويد . از اين جهت افسوس ميخورد شايد با گفتن اين حرفها سرنوشت هم متفاوت ميگشت . اما اين مهم بود كه او دو نفر را از دست داده بود .

امير هم تجرد اختيار كرد و از خيلي از عادتهايش فاصله گرفت . هميشه گردنبندي ارغواني را كه نشانه دوستي آن 3 نفر بود بر گردن داشت و هميشه صورت دو دوستش را در آن گردنبند ميديد .

الناز چند بار توسط پليس دستگير شد . اما بعدا" امير شنيد كه او مبتلا به بيماري است كه جنبه اي ناشناخته دارد . بدنش بر اثر اين درد تكه تكه و متعفن ميشد . او هر روز بدتر از ديروز ميشد اما جان نمي آمد . شايد براي او عذاب اين دنيا كافي بود كه تقاص تمامي بديهايش را بدهد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 16:27  توسط mahsa  | 

اینم یه سری عکس عشولانه وغمگین

 

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 16:13  توسط mahsa  | 

ده توصیه یک آدم افسرده ...

۱)  مدرسه رفتن بی فایده است چون اگه باهوش باشی معلم وقت تو رو تلف میکنه اگه خنگ باشی تو وقت معلمو. 

۲) دنبال پول دویدن  بی فایده است چون اگه بهش نرسی از بقیه بدت میاد اگه بهش برسی بقیه از تو. 

۳) عاشق شدن بیفایده است چون یا تو دل اونو میشکنی یا اون دل تورو یا دنیا دل هردوتونو.

۴) ازدواج کردن بی فایده است چون قبل از 30 سالگی زوده بعد از 30 سالگی دیر.

۵) بچه دار شدن بی فایده است چون یا خوب از آب در میاد که از دست بقیه به عذابه یا بد از آب در میاد که بقیه از دستش به عذابن.

۶) پیک نیک رفتن بی فایده است چون یا بد میگذره که از همون اول حرص میخوری یا خوش میگذره که موقع برگشتن غصه میخوری.

۷) رفاقت با دیگران بی فایده است چون یا از تو بهترن که نمیخوان دنبالشون باشی یا ازشون بهتری که نمیخوای دنبالت باشن.

۸) دنبال شهرت رفتن بیفایده است چون تا مشهور نشدی باید زیر پای بقیه رو خالی کنی ولی وقتی شدی بقیه زیر پای تو رو خالی میکنن.

۹) انقلاب کردن بی فایده است چون یا شکست میخوری و دشمن اعدامت میکنه یا پیروز میشی و دوست اعدامت میکنه.

۱۰)   وبلاگ نویسی بی فایده است چون یا خوب مینویسی که مطلبتو میدزدن و حرص میخوری یا بد مینویسی که مطلبتو نمیخونن و حرص میخوری  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 16:0  توسط mahsa  | 

من همانم که هستم

من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان‌صفت باشم  


من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم،


من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،


چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است


و تو هم به یاد داشته باش :


من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى ، من را خودم از خودم ساخته‌ام،


تو را دیگرى باید برایت بسازد وتو هم به یاد داشته باش


منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است ،


تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.


لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان


و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى


و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه


ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى


می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.


می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم ، چرا که ما هر دو انسانیم.


این جهان مملو از انسان‌هاست ،


پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.


تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حكمی صادر كنی و من هم،


قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.


دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند،


حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند،


دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم


چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،


نه حسودى و نه دشمنى و نه حتا رقیبى،


من قابل ستایشم، و تو هم.


یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد


به خاطر بیاورى که آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى


همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت،


اما همگى جایزالخطا.


نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى،


و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است …



از زندگی هرآنچه لیاقتش را داریم به ما میرسد نه آنچه آرزویش را داریم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 15:6  توسط mahsa  | 

سلاااااااااااامممممممممممممممممم

سلاممممممممممم به همه خوبین؟ببخشیدیه مدت نبودم آخه درسا شروع شده دیگه خب بگذریم امروزبرای جبران این مدت یه عالمه مطلب میذارم نظر بدیناااااااااامرسی بای.

 

چي بگم

چي بگم..اولي بار تو كوچه ديدمش گفت داداشي مياي بازي كنيم؟ بعد بازيمون گفت تو بهترين داداش دنيايي.وقتي بزرگتر شدم چشمم هميشه اونو ميدي..خواستم بگم از ته قلبم عاشقشم دوستش دارم اما اون گفت تو بهترين داداش دنيايي.... وقتي ازدواج كرد من ساقدوشش بودم بازم گفت تو بهترين داداش دنيايي.. و وقتي مرد من زير تابوتش گرفتم مطمعن بودم اگه ميتونست حرف بزنه..ميگفت تو بهترين داداش دنيايي چند وقت بعد وقتي دفتر خاطراتشو خوندم ديدم نوشته... عاشقت بودم دوست داشتم اما ميترسيدم بگم براي همين ميگفتم تو بهترين داداشه دنيايي

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 15:4  توسط mahsa  | 

خیلی قشنگه راستی من خوب شدمامرسی از اونایی که تو این مدت نظر دادن

 


دختر دانش آموزي صورتي زشت داشت . دندان هايي
نامتناسب با گونه هايش ، موهاي کم پشت و رنگ چهره اي تيره . روز اولي که به
مدرسه جديدي آمد ، هيچ دختري حاضر نبود کنار او بنشيند . نقطه مقابل او
دختر زيبارو و پولداري بود که مورد توجه همه قرار داشت . او در همان روز
اول مقابل تازه وارد ايستاد و از او پرسيد :
‘ميدوني زشت ترين دختر اين کلاسي ؟ ‘
يک دفعه کلاس از خنده ترکيد …

بعضي
ها هم اغراق آميزتر مي خنديدند . اما تازه وارد با نگاهي مملو از مهرباني و
عشق در جوابش جمله اي گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ويژه اي در
ميان همه و از جمله من پيدا کند :
اما بر عکس من ، تو بسيار زيبا و جذاب هستي .
او
با همين يک جمله نشان داد که قابل اطمينان ترين فردي است که مي توان به او
اعتماد کرد و لذا کار به جايي رسيد که براي اردوي آخر هفته همه مي خواستند
با او هم گروه باشند .
او براي هر کسي نام مناسبي انتخاب کرده بود . به
يکي مي گفت چشم عسلي و به يکي ابرو کماني و … . به يکي از دبيران ، لقب
خوش اخلاق ترين معلم دنيا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترين ياور دانش
آموزان را داده بود . آري ويژگي برجسته او در تعريف و تمجيد هايش از ديگران
بود که واقعاً به حرف هايش ايمان داشت و دقيقاً به جنبه هاي مثبت فرد
اشاره مي کرد . مثلاً به من مي گفت بزرگترين نويسنده دنيا و به خواهرم مي
گفت بهترين آشپز دنيا ! و حق هم داشت . آشپزي خواهرم حرف نداشت و من از اين
تعجب کرده بودم که او توي هفته اول چگونه اين را فهميده بود .

سالها
بعد وقتي او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به ديدنش رفتم و
بدون توجه به صورت ظاهري اش احساس کردم شديداً به او علاقه مندم .

پنج سال  پيش وقتي براي خواستگاري اش رفتم ، دليل علاقه ام را جذابيت سحر آميزش مي دانستم و او با همان سادگي و وقار هميشگي اش گفت :
‘براي ديدن جذابيت يک چيز ، بايد قبل از آن جذاب بود ! ‘
در حال حاضر من از او يک دختر سه ساله دارم . دخترم بسيار زيبا ست و همه از زيبايي صورتش در حيرتند .
روزي مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زيبايي دخترمان در چيست ؟
همسرم جواب داد :
من زيبايي چهره دخترم را مديون خانواده پدري او هستم .
و مادرم روز بعد نيمي از دارايي خانواده را به ما بخشيد .


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 22:38  توسط mahsa  | 

سلام ببخشید

سلام به همه ی بروبچ خوفین؟من که اصلا خوب نیستم چندروزیه بدجورسرما خوردم ببخشید که دیر به دیر میام امروزم که ۱ مهر چقدزودگذشت هییییییییییی خوب فعلا بای بای
+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1390ساعت 13:38  توسط mahsa  | 

پـَـَـ نــه پـَـَــــ !! باحاله

 

رفتم باغ وحش از نگهبانه میپرسم ببخشید آقا قفس شیرا کجاست ؟ میگه بازدید کننده ای ؟پَـــ نَ پَــــ نه از اقوامشون هستم اینورا کاری داشتم گفتم سری بهشون بزنم
از تو حموم به مامانم می گم یه صابون بده میگه: مگه صابون نیست؟ میگم پـَـَـ نَ پـَـَــــ تعدادمون زیاده میترسم یه وقت کم بیاد!!!!
اومدم در یخچالو باز میکنم دنبال غذا مامانم میگه گشنته؟
پَـــ نَ پَــــ اومدم ببینم کی هی چراغ این تو رو خاموش روشن می کنه!
سر جلسه امتحان به جلوییم میگم سوال 3 رو بلدی؟! میگه آره می خوای!؟

میگم پَـــ نَ پَـــ نگرانت بودم میخواستم اگه ننوشتی بت بگم!!!
دوستم میگه چرا انقدر غذات کم شده ؟ میگم : تو رژیمم ... میگه رژیم لاغری ؟! ...پَـــ نَ پـَـــ رژیم صهیونیستی
رفتم پیش مامان بزرگم میگم خسته نباشى ننه دارى بافتنى میبافى؟
میگه پَــ نَ پَـــ دارم سبزه گره میزنم بختم باز شه یکى بیاد بگیرتم!!!
تو دستشویی سوسک بود با مگس کش کشتمش جنازشو ورداشتم ببرم بندازم بیرون.خواهرم بین راه نگاه میکنه میگه کشتیش؟
پـَـَـــ نــه پـَـَـــ , تو دستشویی خوابش برده بود دارم میبرمش تو رختخوابش بخوابه
به دوستم میگم دیشب تو کرمان یه پسره بنزین ریخته سرش خودشو تو خیابون اتیش زده...
میگه سوخت؟!
پَـــ نَ پَـــ یه جون گرفت رفت مرحله بعد !
دزد اومده خونمون همه جا رو بهم ریخته ... ۲ تا فرشمونو برده ...
زنگ زدیم پلیس اومده میگه خونتون دزد اومده؟
پـَــــــــ نَ پَــــــــ می خواستیم تغییر دکور بدیم گفتیم شما هم بیاین نظر بدین !
رفتیم رستوران ... میگم ۲ تا جوجه لطفا
میگه جوجه کباب؟

پَ نه پَ ازین جوجه رنگیا ... یه قرمز بدین یه سبز




به مامانم میگم: فکر کنم دیگه وقتشه از تنهایی در بیام،هر چی باشه بیست و شش سالمه مامان... میگه: یعنی زن میخوای پدرسوخته؟ میگم پـَـَـ نَ پـَـَــــ یه داداش توپول موپول میخواستم روم نمیشه مستقیم به بابا بگم.

بسیجیه منو تو دانشگاه دیده میگه شما با فیلتر شکن میرید تو فیس بوک،پَـــ نَ پَــــ سه تا صلوات میفرستیم با کله میریم تو

توالتم،در رو می زنه،سرفه می کنم،میگه یعنی نیام تو،گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ اگه دستات تمیزه بیا واسم طهارت بگیر

صبح پاشدم به زور، دارم لباس میپوشم، بابام میگه کلاس داری؟! میگم پـَـَـ نَ پـَـَــــ نگران لباسم شدم پاشدم ببینم هنوز اندازمه یا نه

نیمه شعبان رفیقمو بعد ۱سال دیدم... میگه آههه فلانی تویی؟
پَـــ نَ پَـــ مهدی م دیدم بیشتر از این غیبت کنم مشروط میشم گفتم ظهور کنم

به داداشم میگم برو عصای آقاجون رو بیار؛
میگه آقاجون میخواد بره مگه؟
پـَـَـ نَ پـَـَــــ؛ میخواد به اذن پروردگار عصا رو تبدیل به اژدها کنه

به دوستم میگم یه ذره حجابتو درست کن ... میگیرن !
میگه کی ؟ پلیس ؟
پَـــ نَ پَــــ دست اندرکاران شبکه فشن تی وی

رفتم پرنده فروشی میگم آقا قناریهای نر و مادتون کدومان ؟
میگه میخوای بخری ؟
پَـــ نَ پَـــ مامور منکراتم اومدم ببینم قفسشون یه وقت مختلط نباشه

با دوستم رفتیم بام تهران ... یه یارو تو بانجی جامپینگ داشت بالا پایین میرفت ...
دوستم میگه اگه این کش پاره بشه می خوره زمین داغون می شه؟
پَـــ نَ پَـــ می خوره زمین هوا میره نمی دونی تا کجا میره ...


تو خیابون مارو دست تو دست باهم دیده ... از این مدلها که مثلاً مُچمونو گرفته ...
با یه لحنی میپرسه دوست دخترتونه ؟
پَـــ نَ پَـــ مامان بزرگمه ... پیش پاتون از اتوشویی گرفتمش


شب جمعه بود تیپ زدم که برم با دوستام بیرون خوردم به پست گشت ارشاد ...
خواهر بسیجی میگه کلی به خودت رسیدی که خوشگل شی جلب توجه کنی؟
پَـــ نَ پَـــ از صبح دارم به خودم میرسم که بیام اینجا تو منو بگیری ببری پاسگاه تا صبح دور هم به سیبیلای تو بخندیم


سر کلاس دستمو بلند کردم استاد میگه سوال داری ؟
پَــ نَ پَـــ " های هیتلر"

دوستم عکس جوونیهای احمدی نژاد رو دیده میگه : احمدی نژاده؟؟
پـَـَـ نَ پـَـَــــ انریکه اگلاسیاسهِ روی صورتش اسید پاشیدن...

زنگ زدم به استاد، میگه چیه نمره میخوای؟
میگم پَـــ نَ پَـــ زنگ زدم ببینم فحش هایی که به خواهر مادرت دادم دلیوری شده یا نه؟


رفتم به همسایه مون می گم تخم مرغ داری؟
می گه می خوای غذا درست کنی؟
پَـــ نَ پَـــ می خوام بخوابم روشون تا جوجه بشن بفهمم مادر بودن چه حسی داره

تی شرت « دی اند جی » پوشیدم ...داداشم میگه « دولچه ، گابانا » ست؟ میگم
پَـــ نَ پَـــ « داوود و غفوره »



میگه لباساتو انداختی تو وان بشوری؟
پ نه پ میخوام سوراخاش پیدا شه پنچریشونو بگیرم!


رفتم داروخونه به یارو میگم شامپو ویتامینه میخوام! طرف با یه قیافه حق به جانب که مثلا خیلی حالیش میشه و من چیزی حالیم نیست ، با یه حالتی غمزه مانند میگه شامپو واسه موهات دیگه؟
پ نه پ شامپو ویتامینه واسه فرش میخام که گل هاش سریع رشد کنن!

پلیس ماشینو خوابونده .رفتم خلافی و جریمه دادم، کاراشو کردم، بعد رفتم پارکینگ تحویلش بگیرم. مسوولش میپرسه: اومدی ماشینو ببری؟
پ نه پ اومدم ملاقاتش! براش 2 نخ سیگار آوردم تنهایی بهش بد نگذره!

ته صف نونوایی وایسادم. یارو میاد میگه شما هم تو صفی؟
پ ن پ نقش زنبیلو بازی میکنم منتظرم صاحابم بیاد!

ایستادم جلو خودپرداز پول بگیرم طرف میگه: منتظرید پول بگیرید؟
پ نه پ دوستم رفته جلوی اون یکی خودپرداز منتظرم کانکت بشه کانتر بازی کنیم!

رفتم داروخونه دفترچه بیمه رو دادم دست مسئولش میگه دفترچه بیمته
پ نه پ دفتر مشق اول ابتداییمه دادم ببینی توش چند تا صد آفرین داره!

میگم: شهریور عروسی محموده. میگه:محمود خاله اینا؟
پ نه پ محمود احمدی نژاد!

تو آزمایشگاه پشت در دستشویی تو صف ایستادم خانومه اومده میگه: شما هم میخواین آزمایش بدین؟
پ نه پ اومدم بقیه مریضا رو سرپا بگیرم!

به فروشنده میگم اقا پایه گیتار میخوام. میگه برای گیتار؟
پ نه پ میخوام پایه باشه اخر هفته ها با هم بریم دربند!

تو حیاط آتیش روشن کردم. داداشم میگه میخوای کباب بزنی؟
پ نه پ دارم با سرخپوستای ونزوئلا تبادل اطلاعات سیاسی میکنم!

می گم، انتخابات بعدی رو تحریم می کنیم، میگه: یعنی شرکت نمی کنی؟
پ نه پ بهشون جنس و قطعات نمی فروشیم!

 


 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 17:24  توسط mahsa  | 

گفت گو با خدا


Interview with god
گفتگو با خدا

I dreamed I had an Interview with god
خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم.

So you would like to Interview me? "God asked."
خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی؟

If you have the time "I said"
گفتم : اگر وقت داشته باشید.

God smiled
خدا لبخند زد

My time is eternity
وقت من ابدی است.

What questions do you have in mind for me?
چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی؟

What surprises you most about humankind?
چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟

Go answered ….
خدا پاسخ داد ...

That they get bored with childhood.
این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند.

They rush to grow up and then long to be children again.
عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند.

That they lose their health to make money
این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند.

And then lose their money to restore their health.
و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند.

By thinking anxiously about the future. That
این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند.

They forget the present.
زمان حال فراموش شان می شود.

Such that they live in neither the present nor the future.
آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال.

That they live as if they will never die.
این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد.

And die as if they had never lived.
و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند.

God's hand took mine and we were silent for a while.
خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم.

And then I asked …
بعد پرسیدم ...

As the creator of people what are some of life's lessons you want them to learn?
به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند؟

God replied with a smile.
خدا دوباره با لبخند پاسخ داد.

To learn they cannot make anyone love them.
یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد.

What they can do is let themselves be loved.
اما می توان محبوب دیگران شد.

learn that it is not good to compare themselves to others.
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.

To learn that a rich person is not one who has the most.
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد.

But is one who needs the least.
بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد

To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love.
یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم.

And it takes many years to heal them.
و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد.

To learn to forgive by practicing forgiveness.
با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرن.

To learn that there are persons who love them dearly.
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند.

But simply do not know how to express or show their feelings.
اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند.

To learn that two people can look at the same thing and see it differently.
یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

To learn that it is not always enough that they are forgiven by others.
یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند.

They must forgive themselves.
بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند.

And to learn that I am here.
و یاد بگیرن که من اینجا هستم.

Always
همیشه

اثری از ریتا استریکلند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 13:31  توسط mahsa  | 

آرزو دارم ...

آرزو دارم ...

آرزو دارم شبي عاشق شوي. آرزو دارم بفهمي درد را. تلخي

برخوردهاي سرد را. مي رسد روزي كه بي من لحظه ها را سر كني.

مي رسد روزي كه مرگ عشق را باور كني. مي رسد روزي كه شبها

در كنار عكس من نامه هاي كهنه ام را مو به مو از بر كني

عشق امانت با ارزشيه كه هر كسي تو قلبش ميزاره برايه همينه كه هر

وقت بخواي عشقت را از كسي پس بگيري بايد قلبش را بشكني

اگه براي تمام دنيا تو يک نفر هستي.براي من همه ي دنيايي..اي هم

نفس،زيباترين لحظاتم را به پاي ساده ترين دقايق زندگيت خواهم

ريخت... تا باز هم بداني که من عاشق ترين عاشقانت هستم



يادته يه روز بهم گفتي : هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که

نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهتت بخنده ... گفتم : اگه بارون نبود چي ؟

گفتي : اگه چشماي قشنگ تو بباره آسمونم گريش مي گيره ... گفتم : يه

خواهش دارم . وقتي آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار . گفتي :

به چشم ... حالا امروز من دارم گريه مي کنم اما آسمون نمي باره ...

تو هم اون دور دورا ايستادي و بهم مي خندي
 
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 0:12  توسط mahsa  | 

نرووووووووووو

نرو !! تنهايم نگذار، من تحمل رفتن و ترک کردن کسي را که دوست دارم، ندارم
من حسرت کشيدن و دوري و اشک ريختن چشمهايم را نمي توانم فراموش کنم
مي گويي برمي‌گردم. من نمي‌گويم تو دروغ مي‌گويي ولي من به روزگار اعتماد ندارم
در لحظه اي که فراموشم کردي بدان که من ديگر نميتوانم زندگي را ادامه دهم!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 23:55  توسط mahsa  | 

داستانی عبرت آموز در مورد خرافات

روزی پسر بچه ای نزد شیوانا آمد و گفت: مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد. خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بیگناهم را نجات دهید.

شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دختر خردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودندو کاهن معبد نیز با غرور و خونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود. شیوانا به سراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را در آغوش می گیرد و می بوسد. اما در عین حال می خواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراوانی را به زندگی او ارزانی دارد. شیوانا از زن پرسید که چرا دخترش را قربانی می کند. زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که باید عزیزترین پاره وجود خود را قربانی کند تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگی اش برکت جاودانه ارزانی دارد. شیوانا تفکری کرد و سپس با تبسمی بر لب گفت: اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست چون تصمیم به هلاکش گرفته ای.
عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصمیم گرفته ای دختر نازنین ات را بکشی. بت اعظم که احمق نیست. او به تو گفته است که باید عزیزترین بخش زندگی ات را از بین ببری و اگر تو اشتباهی به جای کاهن دخترت را قربانی کنی . هیچ اتفاقی نمی افتد و شاید به خاطر سرپیچی از دستور بت اعظم بلا و بدبختی هم گریبانت را بگیرد! زن لختی مکث کرد. دست و پای دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آنگاه درحالی که چاقو را محکم در دست گرفته بود به سمت پله سنگی معبد دوید.اما هیچ اثری از کاهن معبد نبود. می گویند از آن روز به بعد دیگر کسی کاهن معبد را در آن اطراف ندید.
 
+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 16:51  توسط mahsa  | 

مرگ همکار


یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود:

دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت 10 در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم.?

در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.

این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت10 به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت. همه پیش خود فکر مى‌کردند: ?این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!?

کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.

آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصویر خود را مى‌دید. نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:
?تنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود شما. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید زندگى‌تان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقیت‌هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید به خودتان کمک کنید.

زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدین‌تان، شریک زندگى‌تان یا محل کارتان تغییر مى‌کند، دستخوش تغییر نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مى‌کند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مى‌باشید.

مهم‌ترین رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.

خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکن‌ها و چیزهاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت‌هاى زندگى خودتان را بسازید.
دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آن‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند. تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 16:48  توسط mahsa  | 

گفتم عشق چیست؟

به گل گفتم: "عشق چیست؟" گفت: "از من خوشگل تر است..."


 

به پروانه گفتم: "عشق چیست؟" گفت: "از من زیبا تر است..."


 

به شمع گفتم: "عشق چیست؟" گفت: "از من سوزان تر است..."


 

به عشق گفتم: "آخر تو چیستی؟" گفت: "نگاهی بیش نیستم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 19:54  توسط mahsa  | 

این پست خیلی مهمهههههههه قابل توجه عاشقااااااااااا

معانی گلها: (انواع گل رز)

رز سرخ:عشق بی ریا-زیبایی-شجاعت-احترام-تبریک((دوست دارم))

رز سفید:پاکی-معصومیت-راز-سکوت-فروتنی-احترام-(عشق من به تو عمیق و خالصانه است)

رز صورتی: قدر دانی(متشکرم)وقار-ستایش-همدلی-لطافت-شادکامی-(باورم کن)(تو خیلی دوست داشتنی هستی)

رز زرد:شادمانی-رفاقت-شوق-حسادت-آغاز دوباره-(فراموشم نکن)(معزرت میخوام)

رز بنفش:عشق در نگاه اول

رز نارنجی:اشتیاق-شیفتگی آرزو

غنچه رز:نماد پاکی وزیبایی-جوانی-عشق نو پا

یک شاخه گل رز:سادگی-سپاسگزاری-عشق تازه.

یک شاخه گل رز سرخ:(دوست دارم)

رز سفید عروس:عشق مبارک و فرخنده

رز قرمز سیر:سوگواری

رز سیاه:مرگ

ترکیبی از رز سفید و سرخ:اتحاد- سازش

رز کاملا شکفته:من متعهد به تو هستم-هنوزم دوست دارم

دسته گل رز:قدر دانی

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 16:41  توسط mahsa  | 

جمله های خوکشل

   در اخرين لحظه ديدار به چشمانت نگاه كردم و گفتم بدان آسمان قلبم با تو يا بي تو بهاريست

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

  شايد آن روز كه سهراب نوشت : تا شقايق هست زندگي بايد كرد خبري از دل پر درد گل ياس نداشت بايد اينجور نوشت هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچك و ياس زندگي اجبارست

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

   خيال ميکردم عشق عروسکي است که ميتوان با آن بازي کرد ولي افسوس اکنون که معني عشق را درک کرده ام فهميده ام که خود عروسکي هستم بازيچه دست سرنوشت

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

من در این کلبه خوشم، تو در ان اوج که هستی خوش باش، من به عشق تو خوشم، تو به عشق هر که هستی خوش باش

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

   ای كه از درد دلم با خبری ، قرص دل درد مرا كی می خری؟

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 16:39  توسط mahsa  | 

عشق زیبا

 

زن وشوهر جوانی سوار برموتورسيکلت در دل شب می راندند.

آنها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند.

زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم!

مرد جوان: نه ، اينجوری خيلی بهتره!

زن جوان: خواهش می کنم ، من خيلی ميترسم!

مردجوان: خوب، اما اول بايد بگی دوستم داری!

زن جوان: دوستت دارم ، حالاميشه يواشتر برونی؟!

مرد جوان: منو محکم بگير!

زن جوان: خوب، حالا ميشه يواشتر برونی؟!

مرد جوان: باشه ، به شرط اين که کلاه کاسکت منو برداری و روی سرت بذاری،

آخه نمی تونم راحت برونم، اذيتم می کنه!

روز بعد روزنامه ها نوشتند:

برخورد يک موتورسيکلت با ساختمانی حادثه آفريد. در اين سانحه

که بدليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد،

يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت

مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی يافته بود پس بدون اين که زن

جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت

و خواست براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش

رفت تا او زنده بماند

و اين است عشق واقعی. عشقی زيبا!!!


+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 16:37  توسط mahsa  | 

بروبچ این حرفای خودم نیستااااااااااا

 

1) برای آخرین بار با تمام وجودت نگاش کنی

 

2) برای آخرین بار ببوسیش

 

3)برای آخرین بار صورتشو نوازش کنی

 

4)برای آخرین بار دستای سردشو بگیری

 

5)برای آخرین بار نگاهشو تو دفتر خاطرات ذهنت حک کنی

 

6)برای آخرین بار سرتو بزاری رو شونش

 

7) برای آخرین بار توی گوشش زمزمه کنی و بهش بگی دوستش داری

 

8) برای آخرین بار بگی با اینکه دیگه هیچ وقت نمیبینیش

 

 ولی همیشه حضورشو حس میکنی

 

9) برای آخرین بار بگی هیچ وقت نمیذاری حضورش توی

 

خاطرت و توی اتاقش وخونه کمرنگ بشه

 

10) برای آخرین باربگی که هیچ چیزی نمی تونه ما رو از هم جدا کنه(حتی مرگ تو)

 

11) برای آخرین بار بگی جدایی بعد از 20 سال از توبرای من مثل مرگ میمونه

 

12) برای آخرین باربگی با رفتنت منم نابود میشم

 

13) برای آخرین باربگی بدون تو زندگی واسه ی من حرومه

 

14) برای آخرین باربگی منتظر میمونم تا تنها یک بار دیگه صدام کنی

 

15) برای آخرین باربگی..........

 

16)برای آخرین باربگی..........

 

17) برای آخرین باربگی..........

 

18) برای آخرین باربگی  خداحافظ

 

اونوقته که میتونی بگی با یه دل سیر باهاش خداحافظی کردم

 

اما

 

اما وای به موقعی که نتونی هیچ کدوم از این کارارو بکنی

 

حتی فرصت اینم بهت ندن که رفتنشو ببینی وبا ورودت به خونه

 

تازه بفهمی چه مصیبتی دیدی

 

خیلی سخته

 

من که دارم زیر این بار نابود میشم.با اینکه دقیقا 7ماهه دارم میسوزم ولی........

 

دوست داشتم فقط یه بار،فقط یه بار دیگه دستاشو مینداخت گردنم و

 

 گرمای بودنشو حس میکردم ولی........ 

 

آتیشی که هنوزم دارم به پاش میسوزم

 

آخه چرا؟؟؟به کدامین گناه؟؟؟؟؟

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 16:29  توسط mahsa  | 

جوک جک جوک صد البته لطیفه

یارو تو جهنم بوده سرشو میکنه تو بهشت میگه آب جوش نمیخواین؟

میگن نه، میگه پس یه موز بده !


به یارو میگن  روزه ها رو میگیری ؟

میگه دو روز اول رو نگرفتم ، دیدم میتونم نگیرم

بقیه رو هم نگرفتم!


مژده !

تور ویژه روح گردی و آموزش گام به گام سفر آخرت !

به همراه بسته اهدائی آموزش طی الارض با چشمان بسته !

شروع کلاس :  همه شب ، بعد از افطار !{-33-}


غضنفر جونش به لبش میرسه، تف می‌کنه می‌میره!{-33-}


تا وقتی مجردی هر کی بهت می رسه می گه: "تو که همه چی داری چرا ازدواج نمی کنی؟"
وقتی ازدواج کردی هر کی بهت می رسه می پرسه: "تو که همه چی داشتی واسه چی ازدواج کردی!؟{-28-}{-33-}

عشق مثل جیش كردن توى شلواره همه مى فهمند ولى گرماشو فقط خودت حس مى كنى !{-33-}


مناجات پسر شیطون بابا با خدا:

ای خدا نه کاری بات دارم نه کاری بام داشته باش!{-1-}


در این شبهای رمضان ، تو را به خدا سر سفره افطار

دستهات رو با خلوص نیت به آسمان دراز کن

و همون بالا نگهدار بزار بقیه هم یه لقمه بخورن خب !{-33-}

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 16:18  توسط mahsa  | 

با هم بميريم !!

ديگه زندگيم داره ته ميکشه...

از دلم پياده شو ...آخرشه

نه بمون...

شايد بازم جون بگيرم

نه برو...

مي خوام که راحت بميرم

نه بشين...

که سر رو شونت بذارم

نه پاشو...

که ديگه دوست ندارم...

نه...نه...نه بيا

بيا و دستامو بگير

عشق من

بيا تو هم با من بمير

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 16:14  توسط mahsa  | 

عشق

مردي مقابل گلفروشي ايستاده بود و مي خواست دسته گلي براي مادرش که در شهر ديگري

 بود سفارش دهد تا برايش پست شود.

وقتي از گل فروشي خارج شد، دختري را ديد که روي جدول خيابان نشسته بود و هق هق گريه

 مي کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد : « دختر خوب ، چرا گريه مي کني؟»

دختر در حالي که گريه مي کرد گفت: « مي خواستم براي مادرم يک شاخه گل رز بخرم ولي

 فقط 75 سنت دارم در حالي که گل رز 2 دلار مي شود.» مرد لبخندي زد و گفت: با من بيا

من براي تو يک شاخه رز قشنگ مي خرم.

وقتي از گلفروشي خارج شدند مرد به دختر گفت: مادرت کجاست؟ مي خواهي تو را برسانم؟


دختر دست مرد را گرفت و گفت: «آنجا» و به قبرستان آن طرف خيابان اشاره کرد.


مرد او را به قبرستان برد و دختر روي يک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.

مرد دلش گرفت ،طاقت نياورد، به گل فروشي برگشت ، دسته گل را گرفت و 200 مايل

 رانندگي کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 21:55  توسط mahsa  | 

شکستن دل یه لحظه کافیه

شکستن دل يه لحظه وقت کافيه... اما براي اينکه از دلش در بياري شايد هيچ وقت فرصت پيدا نکني...


- مي شه بعضي ها رو مثل اشک از چشمات بندازي.... اما نمي توني جلوي اشکي رو بگيري که با رفتن بعضي ها از چشمات جاري مي شه......

- هميشه غمگين ترين و رنج اور ترين لحظات زندگي ادم توسط همون کسي ساخته مي شه که شيرين ترين و به ياد موندني ترين لحظات رو براي ادم ساخته...

- وقتي قلب ها به همديگر نزديک باشند فاصله مهم نيست.عشق کيلومتر ها را از بين ميبرد و سختي ها را اسان ميکند
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 15:21  توسط mahsa  | 

عشق از نگاه مردم

عشق از نگاه مردم

عشق از ديد حاج آقا: استغفرالله باز از اين حرفای بی ناموسی زدی؟!
(جمله عاشقانه: خداوند همه جوانان رو به راه راست هدايت کنه)

عشق از ديد يک رياضيدان: عشق يعنی دوست داشتن بدون فرمول!
(جمله عاشقانه: آه عزيزم به اندازه سطح زير منحنی دوستت دارم)

عشق از ديد رحيم گوشکوب بقال سر کوچه:
والا زمان ما عشق مشق نبود. ننمون رفت اين فاطی اتوماتيک رو واسمون گرفت!
(جمله عاشقانه : هوی فاطی شام چی داريم ؟)

عشق از ديد مرتضي ايدزي (در زندان): اوچيكتيم عشقي!
(جمله عاشقانه : خاك زير پاتيم ... نشاشي كه گل ميشيم)

عشق از ديد ننه بزرگم:
نزن ننه اين حرفارو! راستي اين دختر بتول خانوم خيلي دختر خوب و با كمالاتيه!
(جمله عاشقانه : بريم خواستگاري ...)

عشق از ديد دوست دخترم: عزيزم تو كه عاشقمي پس چرا هزينه جراحي دماغمو نميدي؟! واسه ناهار هم بريم سورنتو... ناديا و دوستشم ميان... دوست ناديا واسش يه ماتيز گرفته! تو حتي حاضر نيستي واسه من كه اينهمه دوستت دارم يه پرايد بخري؟!
(جمله عاشقانه: عزيزم گوشي سوني ميخوام... راستي دوستت هم دارم!)

عشق از ديد غلام شوفر: رادياتور عشق من از برايت جوش آمده! باور نداري بر آمپرم بنگر!
(جمله عاشقانه: عزيزم دوست دارم! بووووو بوووووو بوووووغ)

عشق از ديد دختراي ترشيده: خدا جون يعني ميشه بياد خواستگاريم؟!
(جمله عاشقانه : يا شابدالعظيم ۱۰۰۰ تومن نذرت كه بياد خواستگاريم)

عشق از ديد ارازل و اوباش (جوات): عشق مشق سرش گرده! خونه خالي نداري؟
(جمله عاشانه : بوووق... آبجي مياي بريم كثافتكاري ؟)

عشق از ديد بابام: آخه پسر عشق واست نون و آب ميشه؟! حالا بگو ببينم باباش چي كارست‌؟
(جمله عاشقانه: برو دختر حاج آقارو بگير)

عشق از نگاه ننم: وا مگه تو امسال كنكور نداري؟! عشق باشه واسه بعد!
(جمله عاشقانه : اوا غذام سوخت

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 17:6  توسط mahsa  | 

پ ن پ

 

رفتيم استخر، مي خواستيم کفشارو تحويل بديم کليد بگيريم، طرف مي گه شما هم کفش دارين؟؟ پـَـَـ نَ پـَـَــــ طرح حرم تا حرم بوده پابرهنه اومديم ثواب ببريم

شمع هاي ماشينم سوخته,رفتم تعميرگاه...ميپرسه عوضشون کنم؟؟
پـَـَـ نَ پـَـَــ فوتشون کن تا صد سال زنده باشي


به دوستم ميگم خودکارو بده ميگه چيزي ميخواي بنويسي؟

پـَـَـ نَ پـَـَــــ يه زير شلواري براش گرفتم ميخوام ببينم اندازشه يا نه

مگس نشسته رو برنج به خواهرم ميگم: مگـــــــــــــــــس، ميگه بکشمش؟؟

پــَـَــــ نَ پــَـــ زشته برنج خالي بخوره يکم خورشت بريز واسش


پشه نشسته رو پام داره خونمو مي خوره , دستم رو بردم بالا بزنمش يهو داداشم ميگه اااا مي خواي بکشيش؟! پَـــ نَ پـَـَـ خونش رو خورده مي خوام بزنم پشتش آروغ بزنه ببرم بخوابونمش !!

 
ماشين رو پارک کردم شمارمو گذاشتم زير برف پاک کن! زنگ زده ميگه پرايد مال شماست؟

ميگم پـَـَـ نَ پـَـَــــ بي ام و بقلي مال منه! شماره مو گذاشتم رو پرايده ريا نشه

اسپري سوسک کش زدم به سوسکه، سوسکه افتاده به پشت دست و پا ميزنه...هم خونه ايم اومده ميگه داره جون ميده..؟ پـَـَـ نَ پـَـَــــ قيافه تورو ديده از خنده ريسه رفته

رفته بوديم مکه يه پير مرد که کاروانه ما بود مثلا ميخواست سر صحبت باز کنه مخمون به کار بگيره ازم پرسيد پسرم واسه زيارت خدا اومدي؟... گفتم پَــ نَ پَـــ ...اومدم کارايه انتقاليه امام رضارو رديف کنم بياد اينجا

ميگم ارمان هم اونجا بود.... ميگه ارمان عمه ات اينارو ميگي؟ پَـــ نَ پَـــــ.... ارمان امام خميني رو ميگم اومده بود باهاش تجديده ميثاق کنيم

سر جلسه امتحان به دختره ميگم سواله 8 چي ميشه؟ميگه تقلب ميخواي؟ميگم پـَـــــــ نَ پــَــــــــ ميخوام ببينم سطح علميت درچه حد با خانواده بيايم خواستگاريت

با ماشين افتاديم ته دره ... يارو ميگه زنگ بزنم امبولانس بياد؟

پَـــ نَ پَـــ يه مشکل درون خانوادست خودمون حلش ميکنيم 

دارم کباب درست ميکنم رو منقل و سيخاي کبابو, ميگردونم ...

اومده خودشو لوس کرده با لحن بچه گونه ميگه عشقم داري کباب درست ميکني؟

پَـــ نَ پَـــ دارم فوتبال دستي بازي ميکنم


به بقاله مي گم هزاري بهتر از اين نداري؟ ميگه پاره‌ س؟ پَـــ نَ پَـــ، امام توش خوب نيفتاده !
تو تاکسي کناريم به راننده گفت من بچه امام حسينم
 ...

راننده پرسيد ميدون امام حسين؟

پَـــ نَ پَــــ ايشون خود علي اصغره ماشالله بزرگ شده مردي شده واسه خودش ...


از ساق پا تا محدوده ?? قدمو گچ گرفتم، دوستم اومد خونمون عيادت، ميپرسه شکسته؟ ميگم پَــــ نَ پـَـــ رفيقم اورتوپده، يه تعارف زد منم تو رودرواسي موندم

يه جوش اندازه گلابي رو دماغم زده ، دوستم ديده ميگه جوشه ؟

پـَـَـ نَ پـَـَــــ قسمتهاي مهم صورتمو علامت زدم ،تو امتحان مياد...( اين پستو بخاطر تقاضاي زياد دوستان گذاشتم)

جارو دستم بود داشتم ميرفتم اتاقمو جارو بزنم ...

عمه ام ديد گفت داري ميري جارو بزني؟

پَـــ نَ پَـــ زنگ زدم بچه ها بيان قسمت ده هري پاتر رو بسازيم !

رفتم حموم داد زدم ميگم اين آب چرا ســـــــــرده؟!!!!

بابام ميگه داري دوش ميگيري؟

ميگم پـَـَـ نَ پـَـَــــ دارم تمرين هاي دوره غواصي رو تو تشت دوره ميکنم!

ميگم مکانيک سيالات 9 شدم...ميگه :يعني افتادي؟؟؟؟ ميگم پَـــــ نَ پــَـــ استاد گفت دست و بالم تنگه 9اُ بگير حالا بقيه شم سر ماه ميدم !!:

ميگم دوست پسرم همش شک داره ميخوام ازش جدا شم ميپرسه به تو؟ پـَـَـ نَ پـَـَــــ به نتيجه ي انتخابات رياست جمهوري 2سال پيش

روز ظهر عاشورا قابلمه به دست افتاديم تو خيابون .دوستم ما رو ميبينه مي گه: دارين ميرين نذري بگيرين؟ميگم پـَـَـ نَ پـَـَـ پسرخاله ام کنسرت هِوي مِتال داره من امشب تو گروهش نوازنده ي قابلمه ام

گزارشگر صدا و سيما در حال تهيه گزارش از وضعت کار و اشتغال جوانان...

سلام شما از وضعيت کاري جوانان راضي هستين؟؟

بله...

-خودتون کجا کار مي‌کنيد؟؟

...- تو گاوداري..!!!

- کارگر هستين؟؟؟

- پَـــ نَ پَـــ...گـاويم...لباس کارگر پوشيديم ميخوايم از بيمه بيکاري استفاده کنيم

يارو به رفيقش مي گه تو جاده دو تا ماشين زدن به هم،هرکي تو ماشينا بوده مرده،رفيقش مي گه راننده هم مرده؟پـَـَـ نَ پـَـَــــ رفته مرحله بعد، فقط  جونش يکي کم شده

خربزه خريدم اومدم خونه،خواهرم ميگه خربزه است؟ميگم پَـــ نَ پَـــ هندونه است داره مسخره بازي در مياره

تو بيابون داد زدم خدا،صدامو ميشنوي؟يه نور از آسمون اومد پايين گفت: پـَــــــــ نَ پَــــــــ نشستم با ابي چاي مينوشم.

طرف زنگ زده ميگه کجايي؟ ميگم تو چمران گير کردم. ميگه بزرگراه چمران؟ پـَــــــــ نَ پَــــــــ خونه آقامصطفي شام دعوتيم گيردادن نميزارن بيايم

بابابزرگم 98 سالشه ، مي گه : وصيت ناممو بنويسم ؟ پـَـَـ نَ پـَـَــــ بشين يه چشم انداز 20 ساله ي جامع بنويس برا آيندت ، قدر جوونيتم بدون

ميدونين  کلمه ي پ نه پ از کدوم شهر ايران

اومده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 اگه ميدونين تو قسمت نظر ها واسم پست کنين

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 17:25  توسط mahsa  | 

پ ن پ

  فصل دوم پ ن پ


به يارو راننده ميگم. آقا اگه ميشه يكم سريعتر. الان هواپيما ميپره...
ميگه، به سلامتي مسافرين؟...
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ فندك هواپيما ديشب دستم جامونده، ميرم بدم به رانندش

رفتم بالاي برج ميخواستم خودمو بندازم پايين، يارو ميگه ميخواي خودکشي کني؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدم ببينم سرعت صفر تا صدم از اين بالا تا پايين چقدر ميشه، بجاي پروژه بدم دانشگاه

رفيقم ميگه اگه با گوشي برم تو اينترنت از شارژم کم ميشه؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ از ذخيره ارزي کشورهاي عضو اپک کم ميشه

رفتم سم بخرم واسه سوسك، يارو ميگه ميخواين سريع بميره؟!
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ ميخوام شكنجش كنم ازش اعتراف بگيرم!!!

تو صف پمپ گاز منتظرم تا نوبتم بشه، يارو زده به شيشه ميگه آقا شما هم ميخواي گاز بزني؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ من ميخوام ليس بزنم !

رفتم بانک پول بگيرم. کارمنده ميگه پول رو ميبرين؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ ميخوام وايسم اينجا هر کس رقصيد بريزم رو سرش شاباش بدم.

رفيقم شمارمو مي خواست، گفتم: يادداشت کن 0932
گفت : تاليا داري؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ همراه اول شماره خالي نداشت بهم تو تاليا خط داد

رفتيم غار عليصدر، به رفيقم خفاش نشون دادم. ميگه واي خفاشه؟!
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ بتمن بود. اجاره خونه گرونه اينجا سکونت دارن فعلا!!!

با دوستم سه ساعت تو صف نونوايي وايساده بوديم صف 40 متري نوبتم شده. يارو ميگه نون مي خواي ؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ تا الان قطار بازي مي کرديم واگن آخرم بوديم

رفتم نوشابه بخرم به يارو ميگم اينکه تاريخش مال دو سال پيشه. ميگه : يعني فاسد شده ؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ مونده جا افتاده

دارم از گرما ميميرم، خودمو مثله چي دارم باد ميزنم. بابام مياد ميگه چيه ؟ گرمته ؟؟؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ دارم حداکثر سرعت چرخش مچم رو امتحان ميکنم

رفتم دکتر ميگم: دو روزه بدنم خيلي درد ميکنه! بعد از 10 دقيقه معاينه ميگه: ميخواي واست دارو بنويسم؟!
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ ميخواي واسم دعا بنويس تا خوب بشم
!!!

زنگ زدم ميگم مامان بيا منو گرفتن ... ميگه خاک تو سرم, گشت ارشاد؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ مرکز نخبگان ايران

حدود ? صبح بود رفتم سر يخچال پارچ آب رو برداشتم آب بخورم.
دوستم بلند شده ميگه ميخواي آب بخوري ؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ تو خواب يادم افتاد به گلا آب ندادم ميخوام بهشون آب بدم

با گل رفتم بيمارستان. نگهبان ميگه گل براي مريضتون آوردين؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدم خواستگاري تو با اين سيبيلات...

رفتم صندلي بخرم واسه کامپيوتر. يارو گفت : راحت باشه؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ خار داشته باشه.

دارم تو حياطمون موتورمو تعمير ميکنم به مامانم ميگم دستمال بيخودي داري؟
ميگه ميخواي موتورتو تميز کني؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ ميخوام هل هله کنان برم تو کوچه کردي برقصم

يه طوطي گرفتم. فاميلمون اومده ميگه طوطيه؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ يا کريمه يه کم با فتوشاپ تغييرش دادم

خوش باشين باييييييييييييييي

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 10:56  توسط mahsa  | 

عشق يعنی(خیلی قشنگه)

تا حالا شده عاشق بشين؟؟؟

ميدونين عشق چه رنگيه؟؟؟

ميدونين عشقق چه مزه اي داره؟؟؟

ميدونين عشق چه بويي داره؟؟؟

ميدونين عاشق چه شکليه؟؟؟

ميدونين معشوق چه کار ميکنه با قلب عاشق؟؟؟

مدونين قلب عاشق براي چي ميزنه؟؟؟

ميدونين قلب عاشق براي کي ميزنه؟؟؟

ميدونين ...؟؟؟

اگه جواب اين همه سئوال رو ميخواين! مطلب زير رو بخونين...خيلي جالب و آموزندس...

وقتي

يه روز ديدي خودت اينجايي و دلت يه جاي ديگه … بدون كه كار از كار گذشته و تو عاشق شدي

طوري ميشه كه قلبت فقط و فقط واسه عشق مي تپه ، چقدر قشنگه عاشق بودن و مثل شمع سوختن

همه چي با يک نگاه شروع ميشه

اين نگاه مثل نگاهاي ديگه نست ، يه چيزي داره که اوناي ديگه ندارن ...

محو زيبايي نگاهش ميشي ، تا ابد تصوير نگاهش رو توي قلبت حبس مي كني ، نه اصلا مي زاريش توي يه صندوق ، درش رو هم قفل مي كني تا كسي بهش دست نزنه.

حتي وقتي با عشقت روي يه سكو مي شيني و واسه ساعتهاي متمادي باهاش حرفي نمي زني ، وقتي ازش دور ميشي احساس مي كني قشنگترين گفتگوي عمرت رو با كسي داري از دست ميدي.

مي بيني كار دل رو؟

شب مي آي كه بخوابي مگه فكرش مي زاره؟! خلاصه بعد يه جنگ و

جدال طولاني با خودت چشات رو رو هم مي زاري ولي همش از خواب ميپري ...

از چيزي ميترسي ...

صبح كه از خواب بيدار ميشي نه مي توني چيزي بخوري نه مي توني كاري انجام بدي ، فقط و فقط اونه كه توي فكر و ذهنت قدم مي زنه

به خودت مي گي اي بابا از درس و زندگي افتادم ! آخه من چمه ؟

راه مي افتي تو كوچه و خيابون هر جا كه ميري هرچي كه مي بيني فقط اونه ، گويا كه همه چي از بين رفته و فقط اون مونده

طوري بهش عادت مي كني كه اگه فقط يه روز نبينيش دنيا به آخر ميرسه

وقتي با اوني مثل اينكه تو آسمونا سير مي كني وقتي بهت نگاه مي كنه گويا همه دنيا رو بهت ميدن

گرچه عشق نه حرفي مي زنه و نه نگاهي مي كنه !

آخه خاصيت عشق همينه آدم رو عاشق مي كنه و بعد ولش مي كنه به امون خدا

وقتي باهاته همش سرش پائينه

تو دلت مي گي تورو خدا فقط يه بار نيگام كن آخه دلم واسه اون چشاي قشنگت يه ذره شده

ديگه از آن خودت نيستي

بدجوري بهش عادت كردي ! مگه نه ؟ يه روزي بهت ميگه كه مي خواد ببينتت

سراز پا نمي شناسي حتي نميدوني چي كار كني ...

فقط دلت شور ميزنه آخه شب قبل خواب اونو ديدي...

خواب ديدي که همش از دستت فرار ميکنه ...

هيچوقت براش گل رز قرمز نگرفتي ...چون بهت گفته بود همش دروغه تو هم نخواستي فکر کنه تو دروغ ميگي آخه از دروغ متنفره ...

وقتي اون رو مي بيني با لبخند بهش ميگي خيلي خوشحالي که امروز ميبينيش ...

ولي اون ...

سرش رو بلند مي كنه و تو چشات زل ميزنه و بهت ميگه

اومدم بهت بگم ، بهتره فراموشم كني !

دنيا رو سرت خراب ميشه

همه چي رو ازت مي گيرن همه خوشبختيهاي دنيا رو

بهش مي گي من … من … من

از جاش بلند ميشه و خيلي آروم دستت رو ميبوسه ميذاره رو قلبش و بهت ميگه خيلي دوستت دارم وبراي هميشه تركت مي كنه

ديگه قلبت نمي تپه ديگه خون تو رگات جاري نميشه

يه هويي صداي شكستن چيزي مي آد

دلت مي شكنه و تكه هاي شكستش روي زمين ميريزه

دلت ميخواد گريه کني ولي يادت مي افته بهش قول داده بودي که هيچوقت به خاطر اون گريه نميکني چون ميگفت اگه يه قطره اشک از چشماي تو بياد من خودم رو نميبخشم ...

دلت ميخواد بهش بگي چقدر بي رحمي که گريه رو ازم گرفتي ولي اصلا هيچ صدايي از گلوت در نمياد

بهت ميگه فهميدي چي گفتم ؟با سر بهش ميگي آره!...

وقتي ازش ميپرسي چرا؟؟؟ميگه چون دوستت دارم!

انگشتري رو که تو دستته در مياري آخه خيلي اونو دوست داره بهش ميگي مال تو ...

ازت ميگيره ولي دوباره تو انگشتت ميکنه ...ميگه فقط تو دست تو قشنگه...

بعد دستت رو محکم فشار ميده و تو چشمات نگاه ميکنه و...

بعد اون روز ديگه دلت نميخواد چشمات رو باز نمي كني

آخه اگه بازشون كني بايد دنياي بدون اون رو ببيني

تو دنياي بدون اون رو مي خواي چي كار ؟

و براي هميشه يه دل شكسته باقي مي موني

دل شكسته اي كه تنها چاره دردش تويي...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 15:10  توسط mahsa  | 

پـَـَـ نــه پـَـَــــ !! باحاله

 

رفتم مام (زیر بغل) بخرم ، یارو می گه : برا زیر بغلت می خوای ؟
 پـَـَـ نــه پـَـَــــ می خوام توپش رو دربیارم ، جای توپ پینگ پنگ ازش استفاده کنم !!
---------------------------------------
به دوست دخترم می گم : امشب بیا خونمون ! می گه : کسی خونه نیست ؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ همه فامیل رو جمع کردم ، مثل فیلم های ایروونی ، وقتی چراغا خاموشه بیای تو ،

 چراغارو روشن کنن و جیغ و داد کنن و تولدتو پیشاپیش تبریک بگن ، تو هم سکته بزنی !

---------------------------------------

خونه بودم برام فکس اومده مامانم میگه کاریه ؟

 گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ خاله میخواست باهات درد دل کنه وشام دعوتت کنه خواست رسمی باشه تو سربرگش واست فکسش کرده!!

---------------------------------------

رفتم دمه پذیرش ، خانومه میگه میخواین پذیرش بشین ?
 گفتم پــــــ نـــــــــــ پـــــــ اومدم ببینم درجه رنگ موتون چنده ، اخه خیلی خوش رنگه ... !!!!

---------------------------------------
ديشب از خونه زنگ زدم فست فود غذا بيارن،طرف ميگه بفرستم واستون؟
گفتم پـَــ نه پـَــــ آپلود کن،لينکش رو بده،دانلود ميکنم!!
---------------------------------------
مرده بیل به دست اومده کنار باغچه واستاده میگم میخوای باغچه رو بکنی?

 میگه پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدم با بیل اونقدر بزنمت تا بمیری توی باغچه خاکت کنم جسدت تجزیه شه بشه کود واسه درختا!!

---------------------------------------


کیس کامپیوتر زیر بغلمه دارم میبرم بذارش تو ماشین پسر همسایه مون دیده میگه کیس کامپیوتره؟
 پ نه پ ! کیس مناسبیه ! واسه ازدواج روش فکر کن !

---------------------------------------

تو بیمارستان از دکتر می پرسم:حالش بهتر میشه؟میگه حاله مریضتون؟
پ ن پ حاله اون مگسی که تو دسشویی بعد از صرف نهار رو دل کرده!

---------------------------------------
 
 

چن روز پیش کتریو گذاشتم رو گاز یادم رفت برش دارم بعد چن ساعت رفتم آشپزخونه دیدم فنا شده ، دوستم اومده میپرسه یادت رفت برداری ؟؟؟
 میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ در آشپزخونه رو قفل کردم تا کتری بسوزه آقای ایمنی بیاد نتونه بیاد تو به ریشش بخندیم!!

---------------------------------------

هفتصد هزار تومن گذاشتم تو پاکت و دو دستی دارم تقدیم صاب خونم میکنم، میپرسه پول اجارست؟
پــــ ن پـــ ، یارانه نقدیه، دیدم من که لازم ندارم، آوردم بزنی به زخم زندگیت!!

---------------------------------------

رفته بودم پرنده فروشی قناری بخرم،داشتم تو قفسارو نگا میکردم یدونه شجریانشونو گیر بیارم،پرنده فروشه گفت:دنباله قناری میگردی؟؟
پـَــ نــه پـَـَــــ تو قفسه قناریا دنباله کرگدن میگردم، گویا ندارید!!

---------------------------------------

رفتیم تفریح آفتابه رو برداشتم برم اون پشت دستشویی بابام میگه داری میری دستشویی
 پـَـَـ نــه پـَـَــــ دارم میرم با آفتابه ویسکی بزنم به سلامتی
!!

---------------------------------------

رفتیم بلیت کانادا بگیریم زنه میگه سیاحتیه؟
میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ زیارتیه میخوام برم امامزاده سید ریچارد
---------------------------------------
رفتیم سر خاک یکی از فامیلامون ساکت نشستیم پسر خاله ام میگه ساکتی!!! پــــ نه پـــــــ بلند شم برات سیا نرمه نرمه رو بخونم

---------------------------------------
يارو عکسمو ديده ميگه:اااا دماغ خودته اين؟
پـَـَــــ نــه پـَـَــــ دماغ اجدادمه که بيني به بيني، نسل به نسل منتقل شده الان رسيده به من!!!!
---------------------------------------
با دوستم رفتيم تو يه مغازه ي شلوغ که عسل طبيعي ميفروشه؛ نوبت ما که ميشه طرف ميگه:شمام عسل ميخواين!؟ ، پـَـَـــ نــه پـَـَـــ دوتا زنبوريم اومديم استخدام شيم
---------------------------------------
تو بهشت زهرا دنبال قبر یکی می گشتیم. یه ادم خوشحال اومده داره با ما رو سنگ قبرا رو می خونه. بعد میگه دنبال قبر کسی می گردین؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ دستیار عزرائیلم اومدم ببینم کسی زود تر از موقع نمرده باشه

---------------------------------------
زنه شیکمش اومده جلو ، رفیق ما میپرسه این حامله س؟؟ پـَـَـ نــه پـَـَـ این زن آقا گرگه اس، شنگول رو خودش خورده، منگول رو داده شوهرش

---------------------------------------

تا کمر رفتم تو موتور ماشینم که ببینم چه مرگشه ، رفیقم اومده میگه  داری تعمیرش میکنی ؟
پــــ نه پـــــ دارم با گِیج روغن درد و دل میکنم !!

---------------------------------------

اومده از خواب بیدارم کرده میگه خوابی ؟
پـــــ نه پــــ دوستم چشم گذاشته منم رفتم زیر پتو قایم شدم نصف شبی

---------------------------------------

حسینی با یه دست پسره رو گرفته میگه با یاد چی میری کنکور بدی؟پسره میگه با یاد خدا.....پـَـَـ نــه پـَـَــــ بگه به یاد دوست دخترم میرم سر جلسه

 
---------------------------------------

با دوستم رفتیم دکتر واسه عمل بینیش دکتر میگه میخوای بینیتو کوچیک کنی؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدیم بکوبیمش 3 طبقه بسازی!!!

---------------------------------------


بنده خدا چاقو خورده در حد بنز داره ازش خون میره بردیمش اورژانس پرستار میگه آوردین بستری کنین؟
میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ آوردیم خون بده بریم


---------------------------------------

کله صبحی رفیقم میخواست بیاد درس بخونیم بهش زنگ زدم گفتم دوتا نونم بگیر بیار
گفت واسه صبونه؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ واسه ذخیره سازی تو روزای سخت زمستون


---------------------------------------

خواهرم از بیرون میاد خونه..میبینه پشت سیستمم...میگه کامپیوتر روشن کردی؟؟؟پـَـَـ نــه پـَـَــــ دکتر گفته بشین جلوی مانیتور خاموش زل بزن بهش واسه چشات خوبه...!
---------------------------------------
ميري مسجد وضو بگيري تا نماز بخوني ميبيني يه آقايي ميرسه ميگه پسر جان وضو ميگيري ميگي پـَـَـ نــه پـَـَــــ ميخوام قزل آلا صيد كنم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 16:25  توسط mahsa  | 

بهداشت و زيبايي پوست و مو

سلامممممممممممممم دوباره اومدم دیدم تابستونه آفتابشم که... میدونید دیگه صورتو پوستو میپکونه برا همین تمیم گرفتم این پستو اختصاص بدم به انواع ماسک امیدوارم خوشتون بیاد نظر یادتون نره ها بوسسس باییییییی


ماسک ها موادي هستند که معمولاً از محصولات طبيعي تهيه مي شوند و براي پاکيزه کردن، خروج مواد زائد از منافذ پوستي، نرم کردن و لطيف کردن پوست  ، به کار مي روند. هر ماسک را بايد به مدت بيست تا سي دقيقه بر روي پوست قرار داد و سپس آن را به وسيله شستوي کامل با آب پاک کرد. مي توان به جاي شستشو با آب، ماسک را به وسيله پنبه آغشته به گلاب از سطح پوست پاک کرد.


 جهت نرم کردن دست هاي خشن و تيره مي توان از مخلوط آب پرتقال و عسل استفاده کرد.

 

در اينجا به برخي از ماسک هاي مفيد و رايج اشاره مي کنيم :

- ماسک آناناس
اين ميوه تأثير جالبي بر جوش هاي غرور به ويژه گلوله هاي چربي زير پوستي (جوش هاي کيستيک) دارد. براي تهيه ماسک آناناس کافي است که يک آناناس رسيده را پوست بکنيد و در مخلوط کن بريزيد تا به صورت مخلوط غليظي در بيايد.

سپس به اندازه وزن آن به آن الکل ميوه ( الکل اتيليک ) بيفزاييد و يک ليوان روغن آفتابگردان به مخلوط حاصل اضافه کنيد. حال مي توانيد روزي يک بار، هر بار بيست تا سي دقيقه ، اين مخلوط را به صورت ماسک بر روي صورت خود قرار دهيد و سپس آن را با آب سرد بشوييد.

 

- ماسک پرتقال
يک پرتقال را پوست بکنيد، هسته ها و پوست هاي نازک پره هاي آن را جدا کنيد، روي پوست صورت خود بخوابانيد و پس از بيست دقيقه با آب سرد بشوييد. اين ماسک براي درمان جوش  هاي غرور جواني ( آکنه ) مؤثر است ولي

افرادي که پوست خشک دارند نبايد آن را مصرف کنند.

 

- ماسک آلوي قرمز
هفت يا هشت عدد آلوي قرمز تهيه کنيد و هسته هاي آنها را خارج کنيد. سپس آنها را با افزودن ده قطره روغن بادام کاملاً با يکديگر مخلوط کنيد تا به صورت يک ماده خميري درآيد. آنگاه اين مخلوط را به مدت بيست دقيقه روي صورت خود قرار دهيد و سپس با آب بشوييد. اين ماسک به ويژه در کساني که منافذ پوستي آنها مثلاً در پوست بيني، باز و زشت منظره شده مؤثر است و پوست را زيبا مي کند.استفاده از اين ماسک را به افرادي که پوست چرب دارند توصيه مي کنيم.


- ماسک خيار
يک يا دو خيار را رنده کنيد و به صورت ماسک بر روي پوست صورت خود قرار دهيد و بيست دقيقه بعد آن را با آب يا پنبه آغشته به گلاب از سطح پوست خود پاک نماييد.ماسک خيار تأثير زيادي در ايجاد طراوت و شادابي و لطافت پوست دارد.


- ماسک زرده تخم مرغ
به کساني که پوست خشک دارند توصيه مي شود که از اين ماسک استفاده کنند تا پوستشان نرم و لطيف شود. زرده تخم مرغ مملو از چربي و کلسترول است و چربي پوست را تأمين مي کند. براي تهيه ماسک زرده تخم مرغ کافي است يک زرده تخم مرغ را با چند قطره سرکه سيب و چند قطره روغن بادام يا زيتون يا آفتابگردان مخلوط کنيد و به مدت بيست دقيقه روي پوست قرار دهيد. سپس آن را به وسيله ي آب يا پنبه آغشته به گلاب از سطح پوست پاک کنيد.


- ماسک سيب
يک سيب را پوست بکنيد و آن را نصف کنيد و يک نيمه آن را خرد کنيد و با يک قاشق غذاخوري عسل مخلوط نماييد و خوب هم بزنيد. سپس آن را بر روي صورت و گردن بماليد، آنگاه پوست را با نوک انگشتان ماساژ دهيد. براي اين کار، ماساژ را از پايين گردن شروع کنيد و به طرف بالا بياييد. سپس از سمت راست گردن به سمت چپ و بالعکس ماساژ دهيد. آنگاه با نوک انگشتان به پوست صورت خود ضربات آرامي بزنيد تا جريان خون پوست بيشتر شود.

حال کمي صبر کنيد تا ماسک خشک شود و پس از بيست دقيقه آن را بشوييد.اين ماسک باعث جلوگيري و  درمان چروک   صورت و سبب طراوت و تقويت پوست مي شود.

 


- ماسک سفيده تخم مرغ
سفيده تخم مرغ را با همان مقدار الکل طبي (الکل سفيد) مخلوط کنيد و آن را با نوک انگشتان خود برداريد و روي پوست بگذاريد و ماساژ دهيد. روش ماساژ بايد از پايين به بالا و از سمت راست به چپ و چپ به راست باشد.

سپس کمي صبر کنيد تا ماسک خشک شود و بيست دقيقه بعد بشوييد.اين ماسک نيز براي رفع چين و چروک صورت مناسب است.

 


- ماسک هلو
براي تهيه اين ماسک کافي است سه يا چهار هلوي تازه را بشوييد و هسته آنها را خارج کنيد. (لازم نيست پوست هلوها را بکنيد.) هلوها را له کنيد و با يک زرده تخم مرغ و يک قاشق غذاخوري پودر جوانه گندم کاملاً مخلوط کنيد و بر روي پوست صورت بماليد و بيست دقيقه بعد آن را با آب سرد يا پنبه آغشته به گلاب پاک کنيد.اين ماسک در رفع خشکي پوست و ايجاد طراوت و تازگي و جلوگيري از چروک صورت بسيار مؤثر است.


- ماسک ليموترش
اين ماسک براي پوست هاي خشک مفيد است. براي تهيه اين ماسک، آب يک ليموترش تازه را بگيريد و با يک زرده تخم مرغ و چند قطره روغن بادام يا آفتابگردان مخلوط کنيد و بر روي پوست بماليد و ماساژ دهيد و پانزده دقيقه بعد آن را بشوييد.

 


- ماسک گلابي
اين ماسک براي پوست هاي چرب بسيار مفيد است . استفاده از اين ماسک را به افرادي که منافذ پوستي آنها واضح و نازيبا شده توصيه مي کنيم. براي تهيه آن کافي است که يک گلابي رسيده را خرد کنيد و بر روي پوست صورت بماليد و بيست دقيقه ي بعد آن را با آب يا پنبه آغشته به گلاب از سطح پوست خود پاک کنيد.


 هر ماسک را بايد به مدت بيست تا سي دقيقه بر روي پوست قرار داد و سپس آن را به وسيله شستوي کامل با آب پاک کرد. مي توان به جاي شستشو با آب، ماسک را به وسيله پنبه آغشته به گلاب از سطح پوست پاک کرد.

 

مراقبت از پوست دست
- جهت نرم کردن پوست  دست، مقدار برابر گليسيرين و گلاب را مخلوط کرده و به کار بريد.

- جهت نرم و سفيد کردن دست، مقداري عسل و آب ليموترش را مخلوط نموده به مدت پانزده تا بيست دقيقه روي دست ها بماليد و سپس بشوييد.

- جهت نرم کردن دست هاي زبر و خشن ، دو عدد زرده تخم مرغ را با دو قاشق چايخوري روغن بادام شيرين به همراه بيست و پنج گرم گلاب و بيست و شش قطره تنتور ساده بنژوان مخلوط کرده و دست ها را آغشته نماييد و با يک دستکش نخي بپوشانيد و پس از چند ساعت بشوييد. (يک تا دو بار در ماه)

- جهت نرم کردن دست هاي خشن و تيره مي توان از مخلوط آب پرتقال و عسل استفاده کرد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 15:52  توسط mahsa  | 

یک داستان تکان دهنده !


 

مردی مشغول تمیز کردن ماشین نوی خودش بود.ناگهان پسر ۴ ساله اش سنگی برداشت وبا آن چند خط روی بدنه ماشین کشید.مرد با عصبانیت دست پسرش را گرفت و چندین بار به آن ضربه زد. او بدون اینکه متوجه باشد، با آچار فرانسه ای که دردستش داشت، این کار را می کرد!در بیمارستان، پسرک به دلیل شکستگی های متعدد، انگشتانش را ازدست داد. وقتی پسرک پدرش را دید، با نگاهی دردناک پرسید: بابا!! کی انگشتانم دوباره رشد میکنند؟ مرد بسیار غمگین شد و هیچ سخنی برزبان نیاورد.. او به سمت ماشینش برگشت و از روی عصبانیت چندین بار با لگد به آن ضربه زد. در حالی که ازکرده خود بسیار ناراحت و پشیمان
بود، جلوی ماشین نشست و به خط هایی که پسرش کشیده بود نگاه کرد. پسرش نوشته بود:
دوستت دارم بابایی
روز بعـــــد آن مــــــــرد خودکشـــــــــــی کــــــرد!!!!!
عصبانیت و دوست داشتن هیچ حد وحدودی ندارند. دوست داشتن را انتخاب کنید تا همیشه یک زندگی زیبا و دوست داشتنی داشته باشید. این را نیز به یاد داشته باشید که: وسایل برای استفاده کردن هستند وانسانها برای دوست داشتن...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 16:9  توسط mahsa  |